رفتن به مطلب

مامان وینا


پست های پیشنهاد شده

دخترم وینا

میخندم و میپوشم و میخورم اما بی هدف

دخترم زندگی میگذرد اما بی هدف

کابوس ها تمامی ندارد

بی خوابیا تمامی ندارد

دلخوشیا لحظه ای محرک زندگی روزمره میشود اما دایمی نه..

این روزها حتی سفر هم التیام روح خسته من نیست

دلم یک خواب عمیق میخوابد

یک خواب عمیق و طولانی بی هیچ فکری

همین!

لینک ارسال
  • 4 months later...
  • پاسخ 50
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پست های محبوب

دقیقا چند سال از اون سالها میگذره ازدواج کردم و بچه دار شدم  همون طور ک پسرمو رو پاهام تکون میدم دلم هوای دختری رو میکنه که دلش ی دختر به اسم وینا میخواست ، ارزوهاش و .. دیگه یه دختر ۲۲ ساله شاد نیستم یه زن سی سالم دیگه حتی جنس آرزوهامم فرق داره ،کل آرزوهام تو خوشی پسرمه،لبخند پسرم و ... چقدر تلخ بزرگ شدم

سلام

هشتم شهریور 94 یه مرخصی دو روزه به سمت شمال میخواستم تولد 25 سالگی رو پیش خونواده و ک باشم تو راه یه کیک و ... زهر مار شد زمانی که ساکمو میبستم گفتم دیگه نمیام چشمای نگرون مامان و شوخی پنداشتن حرف من توسط بابا از اون وقت هر ماه مامانم تقریبا به یه بهونه ای میومد عید شد کلی شوق و ذوق که من میرم اما من طی یه برنامه ریزی با یه سری فامیل رفتم ترکیه بعدشم که برگشتم نرفتم شمال.. تو هر تماسی که میگفت :خوش باشی روز مادر ، عصر شماره خونه و تبریک مادرم بمن باز به بیشعوری خودم پی نبردم و گفتم

سال 94

خیلی ها رو از دست دادیم و خیلی ها رو بدست اوردیم

عزیزاانی که رفتنشون ابدی بود و ادمایی که سالها باهامون پیوندی از خون و جون داشتن و نمیشناختیمیشون

نود چهار یه سیلی بزرگ بود یه سیلی تو گوش من

یه اینه برای دیدن تمام عیبام

عیبایی که سالها نه کسی گفته بود و نه خودم جدی گرفته بودمشون

نود و چهار سختیایی داشت که گاهی شونه هام درد میگرفت اونجا معنی سنگینی روز گار رو فهمیدم

و ...

گذشت و گذشت و گذشت

نود و پنجمون سرشار از شادی

لینک ارسال
  • 3 weeks later...

هشتم شهریور 94 یه مرخصی دو روزه به سمت شمال

میخواستم تولد 25 سالگی رو پیش خونواده و ک باشم

تو راه یه کیک و ...

زهر مار شد

زمانی که ساکمو میبستم گفتم دیگه نمیام

چشمای نگرون مامان و شوخی پنداشتن حرف من توسط بابا

از اون وقت هر ماه مامانم تقریبا به یه بهونه ای میومد

عید شد

کلی شوق و ذوق که من میرم

اما من طی یه برنامه ریزی با یه سری فامیل رفتم ترکیه

بعدشم که برگشتم نرفتم شمال..

تو هر تماسی که میگفت :خوش باشی

روز مادر ، عصر شماره خونه و تبریک مادرم بمن

باز به بیشعوری خودم پی نبردم و گفتم همچنین ممنون

دو سه روز پیش وسط صحبتا یدفعه گفت میدونی چند وقته نیومدی ؟میدونی تماسات با من یه دقیقه ای شده ..من مادر ..

با همون غرور کاذب مسخره جواب دادم گرفتارم

پنجشنبه و جمعه هامو با کلاس و تفریحای الکی پر کردم

همه روزام پره

وقتی نمیمونه برای فکر کردن و دلتنگی

نیم ساعت پیش یه کلیپ دیدم

مادرایی که شش ماه بچه هاشونو ندیدن

بدون اینکه متوجه شم اشکام رو گونه هام بود

دلم تنگ شده

برای مادرم ، برای اتاقم..حتی تختم

میدونم خونه رو بازسازی کردن میدونم وسیله ها رو عوض کردن اما من ندیدم اینا رو توی دوربین دخترداییم دیدم که عید رفتن شمال خونمون

نمیدونم شاید پنجشنبه و جمعه قید کلاسو زدم و یه روزه رفتمو اومدم

شاید...

لینک ارسال
  • 5 months later...

دخترم وینا

تکنولوژی بزرگ ترین جنایت تاریخ است

شاید هم نسلان تو به جای شعار مرگ بر دیکتاتور ؛ مرگ بر تکنولوژی را در هر کوچه و خیابانی فریاد بزنند

ظلم بزرگیست دیدن تنها عکس عزیزانت و ابراز محبتت با لایک

طلم بزرگیست تولدهای مجازی ؛ عشق های مجازی و ...

دخترم نمیدانم برای آن روزت چ بگویم تنها نگران کم شدن ادم های حقیقی و پر رنگ شدن ادم های مجازیت هستم:hanghead:

لینک ارسال
  • 2 months later...

نامه ای به مردان سرزمینم

این منم زنی 27 ساله

لبخند مهمان همیشگی لبهایم بود و اشک قطره ای برای بیان شادی

آمدی

با وعده های قشنگ

قلبم برایت لرزید

حرفهایت را با ور کرد

قلبم نوید میداد با گرفتن دستانت شادی ام چند برابر می شود

اما سیلی حقیقت چیز دیگری بود

شادی هایم را بردی

لبخندم را دزدیدی

از من فقط سکوت خواستی

چشمانم را بستم تا نبینم اما نتوانستم گوشهایم را از شنیدن باز دارم

نکن ...

با روحم و قلبم چنین بی رحمانه رفتار نکن

فردایی دیگر اشک چشمان من مهمان چشمان دخترکت می شود

تحمل میکنی؟

گناه من باور حرفهای تو بود ... اعتراضم در برابر همه نا برابری ها حق من است

مرا از کوچکترین حقهایم باز ندار

فردا در راه است

شاید محکوم به تحمل هم شویم

اما بدان طبیعت سیلی محکمی ب تو خواهد زد

امیدوارم ان روز من نباشم که باز تحمل دیدن چشمهای غمگینت را ندارم

مینا یوسفی

95.09.22

لینک ارسال
  • 2 months later...

همیشه وقتی مامانم به بابا غر میزد نریزه

میگفتم اه ول کن مامان ، بنظرت ارزش داره غر بزنی اعصابمون بهم بریزه

دیشب بعد ورود به خانه ، با جمله انقلاب ما انفجار نور بود مواجه شدم رخت خوابا رو از کمد در اورده بود ریخته بود کف اتاق ..لباسشویی و ظرفشور کشیده بود بیرون که انگشترشو پیدا کنه و ...

دو سه تا نفس عمیق کشیدم که عصبانی نشم دیدم اثر نداره

شروع کردم دعوا کردن:w000:شامم گرم نکردم گشنه بمونه:w000:بستنی منو برداشت خورد که گشنگیش رفع شه که ا س ه ا ل بشه هر کی بستنی منو خورد:w000:

اما الان فکر میکنم پشیمونم :sigh:

میتونستم بخندم و رد شم:ws3:

باشد ک امروزفریضه الهی منت کشی رو به زیبایی طی کنیم:w02:

 

 

کاری نکنید که تهش بگه لیاقت نداری:hanghead:غرم نزنید:hanghead:

لینک ارسال
  • 1 month later...

دخترم وینا

مطمئنا روزی خواهان ازدواج با مردی می شوی

در دنیای دخترانه ات گمان مبری که وعده وعیدها و داستانهای شیرین و فرهاد تکرار میشود

مادر این چنین نیست !!!

زندگی مشترک قسمت جدیدی از زندگی توست با همه مشکلات و شادی های جدید

مشکلاتت رنگ جدیدی میگیرد

دخترم همانطور که دغدغه هایت در کودکی و جوانی فرق میکرد دغدغه تو در دورانی که دختر خانه پدرت بودی با همسر مردی دیگر کاملا متفاوت است

دخترم دیگر مردی به اسم پدر نیست که تمام کوتاهی ها و اشتباهات تو را تنها با اخمی پذیرا باشد باید کمترین اشتباه را بکنی و گرنه بهانه ای جامع و فراگیر بدست مردت برای خیانت میدهی

دخترم دیگر زنی به اسم مادر نیست که پذیرا همه فریاد ها و داد های گاه و بیگاهها تو باشد و بعد با لیوانی آب پرتقال پذیرای تو باشد باید تمام خشم خود را فرو بخوری

دخترم هرگز یادت نرود در این جامعه اگر همسرت خیانت کند هیچ کس او را مقصر نمیداند و همه به تو خواهند گفت کمی فکر کن دکجا کم گذاشته ای اما در صورت لغزش تو ، همه تو را فاسدترین زن می نامند

دخترم در دوران مجردیم رفتار پدرم طوری بود که زنان از مردان هم قدرتمند تر هستن و مرا سرشار از اعتماد به نفس پرورش داد اما دخترم به تو قول نخواهم داد که پدرت با تو چنین رفتاری کند اما میتوانم به تو بگویم در انتخاب همسرت میتوانی مردی را انتخاب کنی که زن را ارج نهد و زنی جسور را دوست بدارد نه زنی مطیع

 

 

دخترم زنی باش با آرمان های بزرگ ، صبور و قوی

دخترم یاد بگیر جنگ نرم را

دخترم مادرم همیشه میگفت سیاست یعنی دروغ و حرفت را مستقیم بزن اما من ب تو خواهم اموخت سیاست زنانه داشته باشی که انسان ها تاب صداقت را ندارند

 

 

دخترم در اخر به تو پیشنهاد میکنم هرگز ازدواج نکنی و از مجردیت لذت ببری:w02:

لینک ارسال
  • 3 months later...

همه دنیا از مادر شوهر مینالن من از پدر شوهر:ws3:

اصلا روز اول یكی بهتون گفت مادر شوهر نداری و ریق رحمت سر كشیده ؛ شما به قضیه مشكوك شو و سریع بپرس پدر چطورن:icon_razz:

 

تموم اون لحظه هایی ك همسر در خانه نیست و ما داریم از دوریش لذت میبریم(:whistle::icon_redface:) پدر شوهر جان میاد و پا رو پا میندازه و میگه یه چایی بیار تو خودت برو به كارات برس (مدیونی فكر كنید تو دید اشپزخونه نمیشینه:w02: )

همون جوری ك یه قولوب چایی میخوره میگه پیاز داغ داره میسوزه هااااااا ...هی این گوشتو اینقدر نپزون خاصیتش رفت و زیر لب دو تا اشك و ... میگه و فكر میكنه من نمیفهم

تهش ك میبینه بنده تقریبا زیر لب میخندمو هیچی نمیگم میگه خوب شانس اوردیاااا از خونه های 60 متری باباتون اوردیمتون اینجا دارید پشتك پارو میزنید( جالبه خونه بابای من 380 متره الان خونه من 72 متر :banel_smiley_4:)‌

و وقتی مبینه من از شدت خشم به خودم میپیچم یه نگاه به ساعت میندازه و میبینه وقت اومدن پسرشه سریع با یه خداحافظی میره :whistles: و اون وقته ك بنده با یه استقبال اتشی(:vahidrk:) در انتظار شوهر میمونم:ws3:

 

 

 

آقا خواهشا نكنیددددد :icon_pf (34):اگه پسرتونو دوست دارید و دلتون میخواد زندگی خوبی داشته باشه اینقدر عروسو اذیت نكنید :viannen_38:چون همه كاراتونو سر پسرتون در میاره:(87):

لینک ارسال

دختر عزیزم ...سعی كن موقع اشپزی غذا رو تست كنی تا بعدش خودت حالت بد نشه :w02:

 

 

 

پی مهربونی های بی وقفه مادر مهربونت بنده دیشب فسنجون برای همسر و پدر محترمشون بار گذاشتم كه امروز نهار داشته باشن

هی این قل خورد و هی من در دل گفتم چه دست و پنجه ای دارم از هر انگشت هزاران هزار هنر می ریزه كوفت این خونواده بشم :ws3:

رو مبل نشسته بودم ك چشم باز كردم دیدم ای بابا الان نصفه شبه و بنده رو مبل خوابم برده و همسر مهربانم منو همونجا ول كرده رفته تو اتاق خوابیده( اینا كه مردا زنا رو بغل میكنن میبرن سر جاشون میزارن برای فیلماس ؟؟؟:icon_razz::vahidrk:)

 

اقا همونجوری رفتم تو اشپزخونه ،‌دیدم زیر فسنجون قل قلی من خاموشه ..هر چی شعله رو چرخوندم نتونستم روشن كنم

یكم فكر كردم دیدم باز این همسر زبل و فرز من برداشته شیر گاز بسته ، شیر را باز كرده و زیر گاز را روشن كرده و به ادامه اشپزی پرداخته

كمی زعفران دم كرده و در فسنجون ریخته

و بعد اینكه روغن افتاد

خاموش كرده و به تخت پناه برده(مدیونی فكر كنی یه لگد تو پهلوی همسر مهربانتر از جانم نزدم :whistle:)

 

 

وقتی صبح خواستم برای خودم غذا بكشم دیدم اوهو مزه داغونه ... به روی خود نیاورده و چند سیب زمینی داخل كیف خود چپانده تا نهار خورده شود و ان غذای بد مزه برای شوهر و پدر شوهر گوگولی مگولی من:a030:

لینک ارسال
  • 3 years later...

دقیقا چند سال از اون سالها میگذره

ازدواج کردم و بچه دار شدم 

همون طور ک پسرمو رو پاهام تکون میدم دلم هوای دختری رو میکنه که دلش ی دختر به اسم وینا میخواست ، ارزوهاش و ..

دیگه یه دختر ۲۲ ساله شاد نیستم یه زن سی سالم

دیگه حتی جنس آرزوهامم فرق داره ،کل آرزوهام تو خوشی پسرمه،لبخند پسرم و ...

چقدر تلخ بزرگ شدم

لینک ارسال
  • 2 months later...

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...