رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

 

[h=2]سایه را کجا باید جست؟[/h]

 

 

 

476501_4181655813403_215535091_o.jpg

 

دردکشیدن تا حدود بسیار زیادی به این بستگی دارد که چگونه به موقعیتی خاص پاسخ می‌دهید. به عنوان مثال، وقتی می‌فهمید شخصی، به بدی پشت سر شما سخن می‌گوید، اگر عکس‌العمل نشان دهید، با این نکته‌ی منفی، با این احساس رنجش یا خشم، آرامش ذهنی خود را به‌دست خود نابود می‌کنید. این درد، ساخته‌ی خود شماست. ازسوی دیگر، از به‌وجود آمدن احساسات مثبت، اجتناب می‌کنید. اجازه دهید این سخنان چون بادی ملایم از کنار گوش‌تان بگذرد و این‌گونه، خود را از احساس درد و رنج و غم نجات دهید. بنابراین، با مشخص‌کردن چگونگی پاسخ‌گویی‌تان به وضعیتی خاص، حوزه و محدوده‌ی رنج خود را مشخص می‌کنید.

 

- دالایی لاما

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی‌توان دنیا را در بند خود کشید، هر قدر هم که بزرگ شوی باز بزرگتری در کار است، هر قدر هم که دانا شوی باز ناشناخته‌ای در کار است، ولی می‌توان ذهن خود را در بند کشید. نمی‌توان محرک‌ها را به آمدن یا رفتن وا داشت، ولی می‌توان واکنش‌های ذهن خود نسبت به آن محرک‌ها را به تمکین وا داشت.

 

وقتی از دست کسی یا چیزی عصبانی می‌شوی، در واقع، اجازه داده‌ای تا ذهنت به صورت پیش‌فرض و شرطی‌شده‌ -که آن را نیز جایی در مسیر رشد خود آموخته‌ای- واکنشی همیشگی را نسبت به یک رویداد نشان دهد. این در حالی‌ست که خشم چون ذغالی گداخته در دستان توست، دارد تو را می‌سوزاند، ولی تو متوجه این امر نیستی و تنها در آرزوی این که ذغال را به دامن او بیاندازی به سر می‌بری! حسادت چون خوره‌ای بر جانت افتاده، چونان اسیدی که در حال خوردن ظرف خود است و تو از حال خویش بی‌خبر و در فکر اینکه چگونه وجود او را بخوری!

 

این‌ها واژگان آشنایی‌ست: «او مرا عصبانی می‌کند» «او می‌داند چگونه مرا دیوانه کند» «او مرا اغوا کرد» «او مرا فریفت» «او بود که اول شروع کرد» و ... ما با تمام وجود سعی می‌کنیم که مسئولیت اعمال و احساسات خود را به گردن دیگری بیاندازیم. مدام در حال فرافکنی ترس‌ها و فرومایگی‌های خود به این و آن هستیم و غافل از اینکه اگر با خوک کشتی می‌گیریم به این معناست که چیزی خوک صفت در ما عاشق غلطیدن در گل و لای است! دریغ، از این که کسی نمی‌تواند مرا عصبانی، اغوا، فریفته، و یا تحریک کند، مگر اینکه که خودم به او این اجازه را داده باشم. عملاً وقتی که کنترلی بر اعمال شرطی‌شده‌ی ذهن خود نداریم به دیگران اجازه می‌دهیم تا ما را دستکاری کنند، انگار که دستگیره‌ی درب خانه‌یمان را بیرون قرار داده‌ایم، هر کسی می‌تواند سرش را بیاندازد پایین و بی‌خبر داخل شود.

 

وقتی مشاهده‌گر ذهن خود می‌شوید، وقتی تمناها، انفعالات و احساساتی را که در وجودتان برمی‌انگیزد زیر نظر دارید، دیگر ناآگاهانه به آن‌ها پاسخ نمی‌دهید. صبر می‌کنید و با شکیبایی به بارقه‌های خشم و شهوت و ترسی که در وجودتان برانگیخته شده -جدا از اینکه چه عاملی بهانه‌ی این تحریکات بوده است- می‌نگرید و متوجه می‌شوید که جلوی چشمان شما در حال رنگ باختن و کمسو شدن هستند. شما در درون خود این را تجربه می‌کنید که هیچ حسی -از خوشایند و ناخوشایند- ماندنی نیست و همه در حال گذر هستند. اگر من در خودم انبار باروتی نداشته باشم، جرقه‌ی او دیگر مرا منفجر نخواهد کرد و به همان سرعت که روشن شده خاموش می‌شود. در واقع این خود ما هستیم که به خشم، شهوت، حسادت، ترس و تعصب‌های خود سوخت می‌رسانیم.

 

آن زمان که تصمیم گرفتی از این بازی خارج شوی و دیگر ذهن خود را در مقام اربابی ننشاندی، از آن روز تو خود ارباب جهان خویش خواهی بود. شهوت قدرت هرگز سیر نمی‌شود، در حالی که رستگاری -به معنای رها شدن از تمناهای ذهن- به تو چنان قدرتی پیش‌کش می‌کند که حتی به تصور هم نمی‌آید. ما فکر می‌کنیم که باید کسی باشد که دوستمان بدارد، تا حس خوبی داشته باشیم، تا با خودمان در صلح باشیم، اما غافل از اینکه تا زمانی که به صلح درونی نرسیده باشیم اگر تمام دنیا را نیز به گرد خود جمع کنیم باز نیازمندیم، باز هم می‌ترسیم: نکند که او را از دست بدهم! اگر دوست خود شدید، اگر ذهن خود را که چون اسبی تنومند و چموش است رام کردید، آنگاه دیگر هرگز تنها نخواهید بود.

 

 

 

- وحید شاه رضا، دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱

 

 

 

 

 

لینک ارسال

[h=2]دیدار با جنبه ی تاریک در سلوک معنوی[/h]

اگر سیاقی معنوی را دنبال میکنید، با جنبه تاریک وجود خود مواجه خواهید شد. این یک واقعیت است. جستجوی معنوی، درست همانطور که کتابها گفته اند، خطرناک است. جستجوی حقیقت به معنی تجربه درد و تاریکی است، همانقدر که به معنی تجربه ی نور پاک و روشن است. کسانی که قدم در این راه میگذارند باید خود را برای برخورد با جنبه ی پنهان و تاریک زندگی آماده کنند

این جنبه تاریک می تواند شکلهای بسیاری داشته باشد. داستانهای مذهبی آن را در تمثال شیاطین و خدایان سیاه و خشمگین تجسیم می کنند. بودا، مسیح، محمد و تقریبا تمام شخصیتهای مذهبی کوچکتر از اینان، خبر از مواجهه با وسوسه های "موجودی شریر"، شاهزاده جهان- مارا، شیطان، یا ابلیس داده اند. داستان این وسوسه، که قبل از اشراق روی می دهد، چیزی بیشتر از افسانه ای دیگر از نوع "پیروزی قهرمان بر هیولا" است- بلکه توصیفی است از خطری خاص در مسیر معنوی. عرفای مسیحی و صوفی این جنبه تاریک را به شکلی شخصی تر تجربه کرده اند: به شکل غرور لجوج و حیله گری نفس و "شب تاریک روح". برای سالکان مدرن، این طبیعت تاریک حتی بیش از پیش دارای نمودهای مختلف شده است؛ دنیای پیچیده ی ما صورتهای شریر بسیاری دارد، و مقابله با جنبه تاریک هرگز بدین دشواری نبوده است.

امروزه این جنبه تاریک همه جا هست. ما کاملا در آن غرق شده ایم. او وجود خود را در هر برنامه تلویزیونی، روزنامه و خبری که پخش می شود، اعلام میکند. هیچ کس که در جامعه ای مانند جامعه ما رشد میکند، از عوارض این خشونت در امان نیست. تک تک ما، از متمدن ترین مان تا آن مجرم در بند زندان، زخم عصبی چرکینی در خود دارد؛ سایه ای خصوصی که بخشی از تاریکی بزرگ جامعه است که در جنگها، ستمها و گرسنگیها آشکار میشود. ما در درون و بیرون، توسط شرارت محاصره شده ایم و از تمام شکلهای آن رنج میکشیم.

وقتی ما تمرین مراقبه و تمرکز میکنیم، جنبه تاریک درونمان توسط اثر انرژی بخش و پاک کننده این تمرینات، به سطح خودآگاهمان کشیده می شود. توانایی مقابله با این امواج تاریک پی در پی، مهارتی بنیادین است که هر سالک باید در آن تسلط یابد. یکپارچگی روانی، اخلاقی و روحی، از ضروریات است، اما دانش عملی دقیق نیز به همین میزان اهمیت دارد. بدون مطالعه، فهم ما از جنبه تاریک یادگاری ابتدایی از اجنه و موجودات ترسناک دوران کودکی است. اگر با این برنامه ریزی سعی در مواجهه با جنبه تاریک خود را داشته باشیم، سریعا فلج می شویم. در عوض باید اطلاعات قابل اعتماد جمع آوری کنیم، کتاب بخوانیم، روان خود را مشاهده و تحلیل کنیم، و به مرور تصویر کامل تری از سرشت این جنبه تاریک شکل دهیم. یک نگرش آموزش یافته و بالغ نسبت به شر، برای سالک ضروری است.

با مطالعه، ویژگیهای خاصی از این "جنبه تاریک" روشن می شود. این تاریکی، واقعاً یک "جنبه" یا یک سایه یا یک شخصیت نیست- بلکه شبکه ای در هم تنیده از عقده ها، شرطی شدگی ها و عواملی است که در خودآگاهمان سرکوب میکنیم و به ندرت سرشت حقیقی آنها را می بینیم.

جنبه تاریک شخصی، در مراقبه سربرمی آورد تا شخص را آزار داده و وسوسه کند. این، "شیطان" شخصی است، جهنمی خصوصی، که باید با آن مواجه شد و وقتی راه سالک معنوی را سد میکند، آن را تغییر داد. جنبه های تاریک مربوط به فرهنگ، فسلفه هستی، و بیولوژی، پایه ی تجربه شخصی از شرارت است؛ به هر حال در نهایت هر سالک که با این کار دست به گریبان است، باید به تنهایی با تاریکی مخصوص به خود روبرو شود.

بعد از مطالعه، تمام این جنبه های پنهان به نظر میرسد که به شکل عقده های عصبی، شرطی شدگی ها و تمایلات غیرشخصی عمل میکنند. هیچ مدرک موثقی (بدون احتساب اسطوره ها و متون مذهبی) دال بر وجود "شیطان" وجود ندارد. اگر شر ذاتاً وجود داشته باشد، جنبه ای از پدیده های طبیعی مثل شکار، بیماری و تصادف است که همگی برای جلوگیری از رشد بیش از حد جعمیت، و نهایتاً نیرومند شدن گونه های حیات عمل می کنند. دکترین بودایی که در آن خوب و بد و همینطور خدا و شیطان جنبه های موقت و وهمی یک جهان و ذهن ناب هستند، احتمالاً نزدیک ترین تصویر از شر به حقیقت است. با مطالعه جنبه تاریک می بینیم که "شر" یک قدرت مطلق که آگاهانه برای زمین زدن ما کینه توزی میکند نیست، بلکه عدم تعادل، غفلت و تصادف است. با مجهز شدن به این دانش، سالک می تواند از یوغ خرافات رهایی یابد. این رهایی- به عنوان منبعی از دانش حقیقی جهان- بسیار حیاتی است، و چیزی غیرقابل اعتماد تر از یک عرفان خرافاتی نیست.

امروزه، جنبه تاریک بیولوژیک نسبت به سده های گذشته، مشکلات بسیار کمتری تولید میکند. فرهنگ مدرن امنیت فوق العاده ای فراهم می کند، و محصولات معجزه آسای تکنولوژی ما و علم پزشکی، به ما کمک کرده تا ترسهای بسیاری را پشت سر بگذاریم. این بدین معنی نیست که ما واقعا از جنبه تاریک بیولوژیک در امان هستیم. هرکسی ممکن است با یک خودرو تصادف کرده یا به سرطان مبتلا شود. سالخوردگی و مرگ همچنان بخشی از زندگی همه ما است. علاوه بر این، ترسهای بیولوژیک و ترسهای کازمولوژیک [ترسهای مبتنی بر فلسفه هستی] باید به عنوان پس زمینه ی زندگی پذیرفته شوند. مراقبه روی مرگ، جسد و تولد، می تواند برای مواجهه با جنبه تاریک بیولوژیک مفید باشد، زیرا فانتزی های ناخوشایند را بیرون ریخته، ما را نسبت به میرا بودن خود آگاه کرده، و به ما یادآور می شود که تغییر- مرگ همچون زندگی- اصلی جهان شمول است.

باید مرگ، پیری و تصادف را پذیرفت، اما در مقابل شرطی شدگیهای پی در پی ناشی از جنبه تاریک فرهنگی مقاومت کرد. اولین مرحله در هر اقدامی، یاما و نیاما است، وظایف و محدودیتهایی که سالک را از آلودگی فرهنگی (بیشتر) حفظ می کند. برای مثال گفته می شود که یوگی های شرقی کلاسیک، بیشتر زمان خود را صرف جدا کردن خود از ناخالصی های معنوی جامعه شان می کنند.

انزوا، روزه گیری و آیینهای مذهبی، جوی برای یوگی به وجود می آورد که برای موفقیت در مراقبه ضروری انگاشته می شد. چنین چیزی برای سالکان مدرن سخت است. دیگر به سختی می توان معبد و صومعه ای یافت. به استراتژی های جدیدی برای ایجاد و حفظ "پناهگاه فکر" در این دنیای پر از فشار نیاز است.

یکی از ویژگیهای آموزش درونی موثق، زنده بودن آن است، و اینکه خود را با تغییر شرایط تطبیق می دهد. در نبود صومعه ها، ما باید روش "بودن در جهان و نه از جهان" را پیش گیریم. مقاومت در برابر همهمه ی دائمی و خواب کننده جامعه، باید ذکر جدید ما شود و "تذکر"ی که ما باید ذهنهایمان را از شرطی شدگیهای فرهنگی زائد پاک کنیم. به دعای جدیدی نیاز است: "خدایا بر من، این گناهکار بی چیز، مرحمت نما. مرا از اینکه توسط تصاویر روی پرده کنترل شوم رهایی بخش." انواع جدیدی از معابد شخصی، آیینهای تقدیس کننده، و تمرینهای پاک کننده در حال شکل گیری است. دستگاه های بیوفیدبک، استخرهای شناورسازی، و رژیمهای شفابخش جایگزین، روند ریلکسیشن و رهایی از فشارها و القائات زندگی روزمره را تسریع میکنند. امکانات زیادی برای سالک درونی مدرن وجود دارد، و گذر زمان روشهای جدیدی برای مواجهه با جنبه تاریک فرهنگی ایجاد خواهد کرد.

در مرحله دوم تمرین، که مراقبه و تمرین انجام می شود، تکاپویی کاملا جدید با تاریکی آغاز می شود. "شر" سرکوب شده ی شخصی توسط مراقبه آزاد می شود و باید توسط سالک بعنوان بخشی ضروری از روند مراقبه مورد بررسی و پذیرش قرار گیرد.

وقتی این ماده ی تاریک سرکوب شده سربر می آورد، سالک احتمالاً تصاویری ترسناک، احساس وحشت، خشم، واکنشهای نفسانی غیرقابل کنترل، و تظاهرات اغلب کوچک اما آزار دهنده بیشمار دیگری را تجربه خواهد کرد.باید انتظار این واکنش ها را داشت و به خوبی با آنها مواجه شد: نه می بایست به آنها اجازه انفجار داد، و نه آنها را سرکوب کرد و از آنها دوری جست. در عوض باید دانست که این فورانهای جنبه تاریک می تواند برای پیشرفت شخصی بسیار مفید باشد. نهایتاً، تبدیل این تصاویر وحشتناک به انرژی روانی مفید تنها راه مواجهه با انها است و ظرافتهای روند "تبدیل سرب به طلا" نیازمند به کارگیری هر گونه ابزار و مهارتی است که سالک در اختیار دارد.

معمولاً اولین واکنش هنگام رویارویی با شر شخصی، احساس عظیم گناه و شرم است، که اگر بخواهیم آن را با سایه اش شناسایی کنیم احساسی مثل این است که شخص به تازگی در قالب شیطان مسخ شده است. این فکری اشتباه و بیخود است، مثل عقاید قرون وسطایی درمورد اینکه منشأ بیماریها ارواح خبیثه اند. تاریکی شخصی نوعی از بیماری یا زخم است که در درجه اول توسط شرطی شدگیهای ظالمانه تصادفی در دوره کودکی ایجاد شده اند و باید با آنها بعنوان بیماری و زخم رفتار کرد. هرکسی یک سرشت تاریک دارد؛ این جزو شرایط زندگی در این جهان است و یک "گناه" نیست. هدف سالک باید شفای بیماری و بازگرداندن عضو مجروح به سلامت و فعالیت باشد.

دانشجوی معنوی مدرن باید به علاج سرشت تاریک خود بپردازد؛ سرزنش خود و غلتیدن در احساس گناه هیچ سودی ندارد.

با شفای سرشت تاریک مقادیر بزرگی از نیرو و قابلیتهای شخصی بازیابی میشود، چون بیشتر نیروهای طبیعی ما بعنوان انسان در حال حاضر به طور سهمگینی توسط جنبه تاریک شخصیمان فلج شده است. این مناطق فلج شده در عمل نشان دهنده منابع وسیع انرژی روانی آلوده شده و راکد است. وقتی شخص در مسیر خود به جلو می رود، هر رویارویی با "شر" فرصتی برای نیرومندتر شدن است. این امری مطلوب است، چون شیطانهای شخصی سرکوب شده نیز نیرومندتر می شوند تا جایی که شخص ناگهان به خدایی که در مرکز است راه می یابد.

روند واقعی شفا یافتن و تبدیل کردن فورانهای جنبه تاریک می تواند بسیار پیچیده باشد. از آنجا که این عقده های تاریک در طول کودکی در روان آدمی نوشته شده اند، استدلال با "جنبه تاریک" تقریبا هیچ اثری ندارد. از طرف دیگر آیینهای مذهبی، رژیمهای پاک کننده، شفا یافتن ها، اشیاء دارای قدرت محافظتی، و تمرینات مراقبه ای خاص، وقتی که در زمان و جای درست استفاده شوند،همگی مفید و سودمند هستند. انرژی سرشت تاریک باید به طور مداوم آزاد و بیان شود، و این کار باید آگاهانه و با استفاده از هنر یا آیین انجام شود تا جریان زیاد از حد این انرژی روانی به خانواده و دوستان آسیبی نزند.

در مرحله پایانی تمرین، جنبه های تاریک شخصی، فرهنگی و بیولوژیک با روان یکی شده و به نرمی کار کرده و به مقاصد خود در جنبه تاریک عمل میکنند. در این مرحله، جنبه تاریک کازمولوژیک همانند یک کوه سیاه سربرآورده تا مانع راه شود. مرگ بازمیگردد، زشتی جامعه باز میگردد، و شیطان شخصی نیز باز میگردد، همگی رقصان همانند عروسکهای خیمه شب بازی روی بندهای پوچی، بی معنی بودن، رنج و ناامیدی بی پایان از سرشت غیرشخصی هستی. در نگاه این بصیرت چند میلیارد ساله، هیچ کدام از کارهایی که ما عرفا میکنیم، مهم نیست. هیچ پاسخی که بتوانیم بفهمیم، هیچ هدفی از زندگی که بتوانیم درکش کنیم وجود ندارد. رو در روی این درماندگی، سالک چاره ای جز تسلیم ندارد- "دست کشیدن از روح." در این نقطه، هریک از ما تنها و متکی به خود هستیم- و دانستن این حقیقت که کتابها میگویند ما همگی این مرحله را تجربه خواهیم کرد، چندان آرامش بخش نیست.

نور، سرمدی است؛ تاریکی، سرمدی است. ممکن است هرگز پایانی بر کشمکش با تاریکی نباشد. این حقیقت، سالک واقعی را افسرده نمیکند. تنازع با تاریکی همانند کوشیدن در راه نور است. تاریکی و نور هردو وهم اند؛ آنچه که ورای هردوی اینها نهفته است، چیزی نیست جز بودن، سعادت، و آگاهی. هرگز نباید این را فراموش کرد.

 

 

لینک ارسال

[h=2]با سایه چگونه زندگی کنیم ؟[/h]

 

منبع : پروانه احساس

 

 

حالا شاید بپرسید پس با سایه مان چگونه رفتار کنیم آنهم با این همه سایه و یا به عبارت بهتر با این همه تمایلات خوشایند و ناخوشایند

 

یونگ جمله ی زیبایی دارد و در بحث سایه و کتاب معروفش می گوید :

 

من ترجیح می دهم کامل باشم تا خوب باشم .

به این معنی که تمام ضعف ها و قوت های شخصیت خود را بپذیرم نه آنکه مدام آنها را سرکوب کنم .

بهتر است سایه مان را بپذیریم بدین معنی که انکار های نمادین و آرمانی را کنار بگذاریم .

خوب است که خود را با تعدادی از شاخص ها و ویژگی ها معرفی کنیم اما اصرار نورزیم که همیشه همینطور هسیتم و لا غیر و مثال آن توپ را هرگز یادمان نرود که فشار زیاد دادن برای نگه داشتنش زیر آ ب بلاخره باعث جهش ناگهانی اش می شود

بدانیم که :سایه درهمان چیزی ست که در قرآن به نام نفس اماره از آن یاد شده و خدای مهربانمان از آغاز فرمود که در همه ی ماهست !

 

بدانیم که :سایه در نظریه فروید بزرگ نیز همان نها د است تمایل بشر برای آنکه هر کاری دلش می خواهد انجام دهد

 

بدانیم که :کتاب نیمه تاریک وجود اثر ماندگار و ستودنی دبی فورد درباره ی انواع سایه هاست .

 

 

پس اینبار اگر کسی برایتان ادعا کرد که هرگز اخلاقی را که نکوهش می کند نخواهد داشت چیزی البته نگویید ولی می توانید لبخند قشنگی بزنید حالا دیگر شما قصه ی اصلی جاری در وجودش را خوب می دانید ...

 

 

 

لینک ارسال

ما فریبکاران متحجری هستیم

 

 

کارل گوستاو یونگ روان پزشک سوئیسی بخشی از روان را "سایه" نامیده است.

سایه شامل همه آن ویژگی های شخصیتی ماست که سعی می کنیم آن را پنهان یا نفی کنیم. به عبارتی "سایه" آن جنبه های تاریکی را در بر دارد که باور داریم از نظر خویشان، دوستان و از همه مهم تر خود ما پذیرفتنی نیست. سایه را می توان به زیرزمین خانه تشبیه کرد. جایی تاریک که ما اشیاء و لوازم به درد نخور خود را در آن می ریزیم تا از دید ما پنهان باشد. این بخش از روان که در اعماق آگاهی ما دفن شده است، از دید ما و سایرین پنهان است. پیامی که از آن دریافت می شود، این است که: من خوب نیستم، من دوست داشتنی نیستم، "من بی ارزش هستم!" همه ما می ترسیم که به اعماق وجود خود نگاهی بیاندازیم تا مبادا با موجودی وحشتناک روبرو شویم که بار تمامی زشتی هایمان را به دوش می کشد.

 

 

 

ترس از یافتن ویژگی های غیرقابل تحمل ما را بر آن می دارد که خود را در حالت غفلت و بی خبری قرار دهیم و از رویارویی با جنبه های غیر قابل تحمل درون خود اجتناب ورزیم. ما فریبکاران متبحری هستیم که خود و دیگران را می فریبیم و در این رفتار چنان خبره می شویم که یادمان می رود که وجود اصلی مان در پس نقاب پنهان شده است. سایه جنبه ای است که به جای فرار از آن باید با آن روبرو شویم و به جای سرکوب کردن آن باید آن را آشکار کرد، در آغوش گرفت و پذیرفت که این جنبه ها نیز به ما تعلق دارند. شناسایی سایه یعنی رویارویی با انگیزه ها و ویژگی های منفی که از آن بی خبریم. در رویارویی با این ویژگی هاست که آزاد می شویم تا وجود یکپارچه و شکوهمند خود را اعم از نیک و بد تجربه کنیم. تا هنگامی که به نقش بازی کردن، پنهان نمودن و فرافکنی آن چه در درون داریم ادامه دهید، آزاد و رها نخواهیم شد!

لینک ارسال

[h=2]تاثیرات سایه در زندگی[/h] [h=2][/h]

اگر در مسیر زندگی سالم و عبور از سایه های خود باشید، چنین تجاربی دارید؛


    [*=center]زندگی ساده تر می شود.
    [*=center]کشمکش های زندگی تان از بین می رود.
    [*=center]شما احساسات و اعمال خودانگیخته تری دارید.
    [*=center]دنیا دیگر بازتاب های منفی نمی آورد.
    [*=center]شما راحت تر به خواسته هایتان می رسید.
    [*=center]شما شادمانی را می یابید و اینجا بودن خود برای شادی کافیست.
    [*=center]شما به خویشتن آگاهی دست می یابید و می دانید چه کسی هستید.
    [*=center]احساس می کنید در زندگی یکپارچگی دارید.

ولی اگر به روشن کردن سایه های خود نپرداخته باشید، چنین تجاربی دارید؛


    [*=center]استرس مفرط
    [*=center]فشار عاطفی
    [*=center]سردرگمی
    [*=center]افسردگی و اضطراب
    [*=center]خواسته های ضد و نقیض
    [*=center]همزمان در مسیرهای متفاوت طی طریق کردن

لینک ارسال

[h=2]چرا ما در وجودمان چیزهایی داریم که می ترسیم دیگران آن را بفهمند؟[/h]

منبع : سایه

در شهرستانی کوچک و زیبا و به دور از هیاهوی ماشین و دود شهرهای بزرگ به دنیا آمدم.

کودکی لاغربودم و جثه ای ظریف داشتم.

خانواده از ابتدا مرا با این عبارات توصیف می کرد؛

کودکم از ابتدا لاغر و بی اشتهابود.

مادرم همیشه با توصیه های دیگران و پزشک بمن خوراکی مغذی می داد و می گفت تو باید قوی شوی.

گاهی این سوال در ذهنم عبور می کرد که:

آیا من ضعیفم و قرار است با این خوراکی ها قوی شوم؟ محاله، محال!

خانواده ای مودب، متمدن و فرهنگی داشتم. آن ها بسیار تلاش می کردند تا من خوب غذا بخورم و ضعف بنیه ام را جبران کنم.

همیشه صحبت از این بود که بچه خوب؛

حرف بی جا نمی زند، بیخود نق نق نمی کند، هر چه می بیند طلب نمی کند ووو ...

حتی قد مرا نیز کنترل می کردند که مبادا کوتاه قد شوم! پدرم آرزو داشت من یک بسکتبالیست شوم!

خوب به خاطر دارم که در مدرسه کتک خور بودم. همیشه فکر می کردم که حریف هیچ یک از بچه ها نیستم. آن ها خیلی از من قویتر بودند.

پدرم همیشه می گفت : کتک زدن کار بدی است. بچه هایی که تو را کتک می زنند، بی ادب هستند.

کاملاً مجاب شده بودم که نباید حرف بدی بزنم. بچه های بد حرف های زشت می زنند. در مدرسه دیگر با بچه های بد کاری نداشتم. آن ها بی ادب تر از آنی بودند که بخواهم با آن ها درگیر شوم.

ولی روزهای زیادی دلم می خواست یک جا همه آن ها را باهم گیر بیندازم و حسابی کتکشون بزنم.

همیشه آرزو داشتم حق این بچه های زورگو را کف دستشان بگذارم. ولی کی و کجا، نامعلوم بود...

گاهی در مهمانی های خانوادگی مادرم از من تعریف می کرد. از این که با ادبم و بدون اجازه هیچ کاری نمی کنم.من مورد تشویق فامیل بودم چون بچه ای بانزاکت و حرف گوش کنم.فرزندی که با بچه های بی ادب و بد دوست نیست و جواب آن ها را نمی دهد.

وقتی به دلیل منضبط بودن، نماینده کلاس شدم، ناظم از من خواست تخته را دو قسمت کنم.

یک طرف خوب ها و طرف دیگر بدها! من از همان کودکی آدم ها را دو دسته کردم...

وقتی نمره انضباطم 20 شد، دریافتم: پس بیست شدن نتیجه خوب بودن است!

بسیاری از دانش آموزان مساله دار و بدند. نمره 20 مرا بیشتر و بیشتر تشویق می کرد تا دانش آموز بدون مساله مدرسه باشم. گل سر سبد خوب ها! از اینکه می توانستم چهره ای نیکو برای نمایش به دیگران داشته باشم، بسیار خوشحال بودم.

نقاشی کردن را خیلی دوست داشتم. نقاشی ای که بتوانم با آن رنگ ها را ترکیب کنم. مثل نقاشی با آبرنگ یا گواش. اینکار با مداد رنگی میسر نبود. ترکیب رنگ ها و ایجاد رنگ های جدید را خیلی دوست داشتم. به من احساس خلق کردن می داد ولی مادرم مخالف!

او همیشه می گفت مواظب فرشهای کرم رنگ نایینی ابریشمی باشم که پدرش برای دختر یکی یک دانه اش جهیزیه خریده بود!

دیگر نقاشی نمی کردم. به غرغرکردنش نمی ارزید. باید سرگرمی دیگری پیدا می کردم.

کم کم داشتم نگران می شدم. چون دیگر کسی در خانه نظر مرا نمی پرسید! دلیلی هم نداشت، چون هیچ وقت مخالف نبودم. در واقع اکثر اوقات موافقت می کردم.

تا اینکه بزرگ و بزرگتر شدم و کم کم پا به ورطه نوجوانی گذاشتم.

نمی دانم چرا دیگر نمی خواستم کودکِ حرف شنویِ مادر باشم. انگار مخالفت کردن بیشتر از حرف شنوی گذشته حال می داد.

دوست داشتم یه جاهایی با پدر یا مادر مخالفت کنم. وقتی مخالفت می کردم، انرژی بیشتری را در خود حس می کردم.

نمی دانم این انرژی از کجا می آمد ولی با مخالفتم حسِ بزرگی و مهم بودن داشتم. من به یک مساله در خانواده تبدیل شده بودم.

روز به روز اختلافات من و والدینم بیشتر می شد و

اختلاف بیشتربا آن ها=فاصله بیشتراز آن ها

من تحت تربیت یک خانواده فرهنگی بزرگ شده بودم. فرهنگ غنی خانواده ام مرا به فرزند با نزاکت جامعه تبدیل کرده بود.

ساختار نظام تربیتی خانوادگی مرا دو تکه کرد :خصایص خدادی + خصایص قراردادی! شخصیت من شد یک الاکلنگ

من هم مانند تخته کلاس دو قسمت شدم. خوب ها و بدها...!

حالا می توانستم جلوی خوبها و حتی بدها یک عالمه ضربدر بزنم، درست مانند روزهای گذشته.

امروز می فهمم که همه ویژگی های من در الاکلنگ شخصیتم قرار داشتند و هیچ خصیصه ای دور انداخته نمی شود.فقط می توان آن را از نقطه ای به نقطه دیگر الاکلنگ منتقل نمود.

من برای اینکه فرد متمدن و با فرهنگی باشم باید خصوصیات مطلوب جامعه ام را آشکار می کردم و خصوصیات ممنوع را پنهان.

پس شروع کردم به پر کردن

کوله باری از خصایص ممنوعه !

کوله باری از شخصیت های ممنوع از نگاه خانواده ام و جامعه؛

طماع، حسود، سلطه جو، کینه توز، بداخلاق، ولگرد، خشن، خبرچین، ظالم، کله شق، لاف زن، بدبخت

و خانواده غافل از اینکه خصوصیات مفیدم را نیز در کوله بارم ریختند.

در کوله بارم فردی بود؛

خلاق، قوی، اجتماعی، حق گو، مستقل، مدافع، باخاصیت، احساساتی، آفرینشگر، هنرمند، نه گفتن، شجاع، بی تعارف

و من دریافتم ما بدون تاریکی نمی توانیم نور بسازیم .

اکنون

که به آن روزها فکر می کنم،

می بینم اگر به سخنان آمیخته به اندرز پدر و مادرم گوش نمی کردم یک انسان برآمده از فرهنگ و همرنگ جماعت نبودم

حالا می‌فهمم چر ما در وجودمان چیزهایی داریم که می‌ترسیم دیگران آن را بفهمند.

 

 

 

 

 

لینک ارسال

[h=2]بدی یا غریزه؟[/h]

نویسنده: لیندا ژوان پل Linda Joan Paul

مترجم: ابوالفضل رجبی

 

وقتی کلمه “بدی” را می شنوید، چه چیزی در ذهنتان تداعی می شود؟ اگر باورهایی مذهبی داشته باشید، ممکن است بدی را به شکل شیطان، لوسیفر (Lucifer) یا خود [شخص] بدی تجسم کنید. از دیدگاهی غیرمذهبی نیز شاید بدی “سایه خود” توصیف شود که در آموزه های کارل [گوستاو] یونگ (Carl Gustav Jung) سهمی عمده دارد. پرسش قابل طرح آنست که چرا نوع انسان اجازه می دهد که بدی به بخشی از هشیاری جمعی و مشترک همه ما بدل شود. شاید دلیل این امر آن باشد که انسانها تعریف یکسانی از درست و خوب ندارند. مسلماً فرهنگ، جامعه، دین و باورها نقشی مهم در تعریف ما از خوب و بد و نیز درست و نادرست ایفا می کنند.

ما به فرزندانمان عقایدی تلفیقی را درباره خوب و بد منتقل می کنیم؛ به آنها می گوییم کشتن دیگران بد است و درعین حال جوانانمان را به شرکت در جنگهایی تشویق می کنیم که در آنها کشتن، مورد انتظار و حتی مطلوب تصور می شود. به آنها می گوییم نفرت بد است، اما برخی مذاهب عملاً ترس و نفرت از کسانی را که اصول و اعتقاداتی متفاوت دارند، می پرورانند. رسانه ها از برنامه ها و فیلمهایی سرشارند که بر چیزهایی عجیب و غریب، وحشتناک و بسیار هول انگیز مبتنی هستند. آیا ما واقعاً به فرزندانمان می آموزیم که بدی بر معیارهای فردی و فرهنگی مبتنی است؟

یا آیا سایه خود در سرشت وراثتی ما ریشه دارد؟ آیا ما بدی را به واسطه میل غریزی صیانت نفس برمی گزینیم؟ آیا سایه های بدی وجود دارند؟ اگر چنین است، آیا سایه های خوبی نیز وجود دارند؟ آیا می توان بدی را اراده آزاد توصیف کرد؟ اگر ما درمقابل سرشت نیکوترمان عمل کنیم و کارهایی انجام دهیم که به طور هشیارانه به موجودی دیگر آسیب رساند، آیا با آنکه می دانیم عمل ما پیامدهایی خواهد داشت، درواقع از سرشت اساساً نیکمان تجاوز کرده ایم؟

به نظر می رسد که نوع بشر در سراسر تاریخ، منشأهای خوب و بد را اموری خارج از خودشان پنداشته است. خدایان خوب با خدایان بد می جنگیده اند تا روح بشر به هدایت نهایی خویش دست یابد. بر اساس آموزه های مسیحیت خدا ما را از روی تمثال خودش (یعنی خوب) آفریده است، اما شیطان وسوسه ای مقاومت ناپذیر را پیش می کشد و در ارواح نفوذ می کند تا آنها را از خوبی به بدی متمایل سازد. این نمایشنامه به تعداد نامتناهی در فرایند تحول بشر بازی شده است. اما اگر ما تحت سیطره هیچ نوع الوهیتی ـ خوب یا بد ـ نباشیم، چه وضعی پیش می آید؟ اگر هرکسی بر روی زمین مسئول اعمال خود و پیامدهایش باشد چه؟ این امر چه تغییری در نگرشهای ما راجع به خوب و بد به وجود می آورد؟

حیوانات برحسب غریزه (instinct)عمل می کنند؛ حیوانات شکارچی شکارشان را تعقیب می کنند و می کشند. آنها بر سر قلمرو و بقا می جنگند. مسلم می دانم که حیوانات این کار را به عنوان چیزی خوب یا بد تلقی نمی کنند. برای آنها این کار به منزله بقای اصلح است. پس چرا ما واکنشهای غریزیمان را نسبت به تهدید یا خطر، چیزی بد به حساب می آوریم؟ چه اندازه از آنچه ما بد می دانیم، درواقع ـ دست کم تاحدودی ـ غریزی و برحسب طبیعتمان است؟ ما صرفاً این امر را نسبت به همتایان حیوانیمان کمی پیچیده تر نمایان می کنیم. ما نیز موجودات زنده دیگر را می خوریم و جنگهایمان معمولاً بر سر حقوق مربوط به قلمرو درمی گیرد.

اگر بدی حقیقتاً خارج از ماست، چه کسی در وهله نخست آن را به وجود آورده است؟ اگر خدایی که همه موجودات را آفریده است ذاتاً خوب باشد، چگونه ممکن است موجب پیدایش چیزی بد بشود؟

ما در جهانی از ثنویت به سر می بریم. درواقع تمام اندیشه های ما بر ضدین مبتنی هستند. برای آنکه نور را بشناسیم باید تاریکی را درک کنیم، همچنین برای شناخت عشق، درک نفرت و برای شناخت خوبی، درک بدی ضرورت دارد. انسانها ـ برخلاف همتایان حیوانیشان که بر غریزه مبتنی هستند ـ می توانند استدلال کنند و به نتایجی دست یابند که به منطق و تفکر روشن تکیه دارند. آیا ما چنین می کنیم؟

لینک ارسال

[h=2]سايه در كلام مسيح[/h]

«سايه»[1] در اصطلاحات راونشناسي يونگ، بيشتر جنبه‌ي منفي و پست شخصيت آدمي است. مانند تمايلاتي حيواني است كه آن‌ها را از اجداد دور و حتي اجداد مادون انسان خود به ارث برده‌ايم. همچنين «سايه» شامل حالات و صفاتي است كه برخي از آن‌ها ممكن است بسيار خواستني و حتي ضروري زندگي باشند. شناخت نسبي ما از سايه و مواجهه‌ي آگاهانه‌ با آن ، نخستين گام براي خود شكوفايي است [2]

«سايه» در ما وسوسه‌ها مي‌آفريند، و گاه ما به وسوسه‌ي «سايه» اعمالي را مرتكب مي‌شويم كه از بيان آن در نزد ديگران شرم مي‌كنيم. يعني در عين حال كه گرايش و كشش به انجام خواسته‌هاي سايه در ما قوي و قدرتمند است با اين‌همه از اعتراف به آن پرهيز مي‌كنيم، بر آن سرپوش مي‌گذاريم، حتي نزد ديگران انكارش مي‌كنيم.

با كمي تساهل و احتياط مي‌توانم مفهوم «نفس امارة بالسوء» را كه در قرآن آمده تا حدودي معادلي براي جنبه‌ي منفي«سايه» بشمارم[3]. اينكه هر كدام از ما به نحوي در گير با سايه هستيم، نه چيزي بيمار گونه است و نه موجب شرمساري. اگر معناي «سايه» را با همان «نفس اماره» نزديك فرض كنيم، مي‌بينيم كه قديسين هم به وجود اين سايه در خويش اعتراف دارند. نمونه‌اش داستان يوسف در قرآن و اعتراف به‌اينكه: « من از نفس خويش بركنار نيستم، و نفس امر كننده بسيار به بدي‌ها است. مگر خداوند من رحمتي كند...»[4]

وقايع ناخوشايند و بيمار گونه هنگامي است كه از وجود سايه در خود غفلت كنيم، سايه را در خود نشناسيم، و آن را در خود انكار كنيم، و براي اين انكار به سركوب شديد سايه بپردازيم، غافل از اينكه نه نفس كشتني است و نه سايه از ميان رفتني، آنگاه اشراف خود را نسبت به سايه‌ي خود از دست مي‌دهيم و هنگامي كه به آن اشراف نداشته‌باشيم، وقايع ناخوشايند‌تري اتفاق مي‌افتد. يعني سايه تيره‌تر و قدرتمند‌تر مي‌شود. ما به ظاهر، سامان زندگي خود را مؤمنانه مي‌آراييم، و بسا كه در خلوت خويش به راز و نيازي مقدس و عاشقانه با خدا هم مي‌پردازيم، اما در ظلمات درون ما غوغايي از وقايع نامؤمنانه جريان پيدا مي‌كند. تجاوز و دروغ و زنا كاري را به‌شدت محكوم مي‌كنيم، زناكاران را مستوجب سنگسار مي‌شماريم اما بارها بي آنكه به خود باشيم در دل خود با همسر همسايه زنا كرده‌ايم. همين‌جا است كه همه‌ي آن بازي‌هاي سايه يا نفس اماره را كه در ظلمت درون خود ما اتفاق مي‌افتد، فرا فكني مي‌كنيم و همه‌ي آن تمايلات نافرهيخته و سركوب شده در خود را كه قدرتمند هم شده‌اند به ديگران نسبت مي‌دهيم. و آنچه را كه بايد در خود و براي خود آشكار كنيم در ديگران جستجو مي كنيم تا رسوايشان نماييم. به اين گونه بهانه براي دشمن پيدا كردن هم پيدا مي‌شود.

در باب هفتم از انجيل متي به نقل از مسيح آمده است كه:

«چگونه است كه خس را در چشم برادر خود مي‌بيني، اما چوبي كه در چشم خود داري نمي‌يابي؟

اي ريا كار، اول چوب را از چشم خود بيرون كن، آنگاه نيك خواهي ديد تا خس را از چشم برادرت بيرون كني»

نمونه‌ي ديگري از اشاره به سايه را در باب سوم انجيل متي به نقل از يحيي تعميد دهند مي‌بينيم، آنجا كه صدوقيان و فريسيان با رداهاي بلند خويش در معابر و معابد خود نمايي مي‌كنند و خود را وارثان اصيل ابراهيم مي‌خوانند و دغدغه‌ي دين‌داري ديگران را دارند، هنگامي كه به جهت تعميد نزد يحيي مي‌آيند، از سوي يحيي به سرزنش گرفته مي‌شوند كه:

«اي افعي زادگان(...) اين سخن را به خاطر خود راه مدهيد كه پدر ما ابراهيم است،زيرا خدا قادر است از اين سنگ‌ها وارث براي ابراهيم برانگيزاند..»

در اين گفتار از دو گونه ميراث ياد شده است. هنگامي‌كه اين مؤمنان خود را فرزندان ابراهيم مي‌شمارند، به اين معنا است كه بذر ابراهيم را در وجود خود بارور نموده‌اند و به نوعي خودشكوفايي از آن دست كه ابراهيم داشت رسيده‌اند. اما هنگامي كه يحيي آنان را افعي زادگان مي‌خواند، به ميراثي اشاره مي‌كند كه منسوب به جنبه‌ي منفي كهن‌الگوي سايه است. يعني ميراث آن ماري كه در داستان آفرينش، موجب فريب آدم شد، همان‌كه نمادي از كهن الگوي سايه هم هست [5] و اكنون آن مار در پيچ و خم حوادث بسيار و پنهان شدن در لايه‌هاي زيرين روان اين مؤمنان، به افعي بسيار خطرناكي تبديل شده است، و با پوشاندن رداي تقدس بر اندام فرزندان خويش كه همان مؤمنان فريسي باشند، خود را از خطر بر ملا شدن و رسوا شدن محفوظ نگه داشته.

به تعبير ديگر، «مار» در متن تورات از دو وجه مثبت و منفي برخوردار است. آنجا كه آدم و حوا بر او اشراف ندارند و بي‌آنكه به خود باشند بازيچه‌ي او قرار مي‌گيرند، به عنوان نيرويي اهريمني و نمادي براي كهن الگوي سايه مي‌تواند باشد و آنجايي كه در دست موسي قرار مي‌گيرد و موسي بر آن اشراف پيدا مي‌كند و او را دست آموز خود مي‌كند وجهي مثبت مي‌يابد.

اشاره به فرافكني تمايلات واپس رانده‌ شده‌ي سايه را در داستان ديگري كه در انجيل يوحنا آمده مي‌توانيم ببينيم، در آن داستان، زن زناكاري را به نزد عيسي مسيح مي‌آورند تا مطابق شريعت،‌ بر او فتواي سنگسار دهد. پيش از اين عيسي در آموزه‌هاي خود گفته بود كه:

«... هركس به ديده‌ي شهوت به زني بنگرد، هماندم در دل خود با او زنا كرده است. ( متي باب پنجم آيه 28)

بنا براين شايد بتوان گفت كه از نگاه عيسي مسيح، اهميت وقايع رواني، كمتر از وقايع عيني و بيروني نيست. به تعبير ديگر،كساني كه نتوانسته‌اند آگاهانه با سايه‌ي خود مواجه شوند و بر آن اشراف پيدا كنند، اكنون بي‌آنكه به خود باشند، بر آن هستند تا انتقام آن تمايل سركوب شده را از اين زن زناكار بستانند.

عيسي مسيح در آغاز پاسخي نمي‌گويد، نشسته و سر به زير افكنده و با انگشت خويش خطوطي بر زمين رسم مي‌كند. انگار مسيح، خود شرمگين است از برملا كردن سايه‌ي ديگران. و چون اصرار آنان را در گرفتن فتوي مي‌بيند به اين جمله اكتفا مي‌كند:

«هر كدام از شما كه گناهي مرتكب نشده، اولين سنگ را بر او اندازد»

پس از اين سخن، همه‌ي آنان سر به زير افكندند، به انديشه فرو رفتند، يكان يكان صحنه را ترك نمودند، و هيچ‌كس در ميانه نماند.

پنجم دي ماه 1387


[1] - Shadow

[2] - كتاب خاطرات، رؤياها، انديشه‌ها، اثر كارل گوستاو يونگ، بخش فرهنگ اصطلاحات ذيل عنوان Shadow همچنين كتاب روانشناسي دين، فصل دهم، صفحه‌ي588

[3] - نگاه كنيد به واژه‌ي نفس در بخش فرهنگ واژگان

[4] - سوره يوسف آيه‌ي 53همچنين توضيح بيشتر اين آيه را در كتاب اندوه يعقوب آورده‌ام

[5] - روانشناسي دين، فصل دهم، سايه

لینک ارسال

[h=2]رنج برخورد با سایه های شخصیت در جریان فردیت[/h]

در درون دل روزنی است گشوده به ملکوت آسمان

(ابو حامد غزالی / کیمیای سعادت)

 

کارل گوستاو یونگ (1875- 1961) روانکاو شهیر سوئیسی او روزگاری عنوان "ولیعهد فروید" را یدک میکشید ولی چنان که رسم شاگردان ممتاز است یونگ پس از 6 سال همکاری با فروید راه خود را از استاد جدا کرد و مکتب جدیدی (روانشناسی تحلیلی, analytical psychology) را بنیان نهاد.

jung.jpg

 

اصطلاحاتی مانند : کهن الگو (archetype), ناخود آگاه جمعی(collective unconscious), سایه(shadow) و نقاب(persona) و طبیعت هدفمند روان انسان که به سوی تفرد پیش میرود جزئی از میراث گران بهای او برای بشریت است.

 

فرایند تفرد(individuation):

 

وبژزیل اندلید سرور پنجم 29-126

....... فرو رفتن در دوزخ سهل است : دروازه سیاه دیس(دوزخ)

شباروزان گشوده است, لیکن بازگرداندن گام ها و فرا آمدن به

فضای برین, این است آزمون دشوار, این است کار مشقت بار !

 

فرایند تفرد در روانشناسی یونگ در اصل ایجاد اتحاد و انسجام بین تمام اجزای روان است که در آن کل روان بصورت یک پدیده منفرد بروز میکند. تفرد نهایت یکی شدن و هماهنگی اجزای روان میباشد و زمانی است که فرد به کمال رشد روانی خود میرسد.

یونگ معتقد است این تمامیت زمانی محقق شده است که شکاف بین ناآگاهی و آگاهی هرچه کم رنگ تر بشود. در حقیقت پس از تولد همهء ما دچار یک گسیختگی روانی بزرگ می شویم که همان گسیختگی بین روان آگاه و ناآگاه است. بنابراین تمامیت جز با حل و ادغام محتویات روان ناآگاه در روان آگاه و یا به عبارت دیگر با گسترده شدن و فربه تر شدن روان آگاه ممکن نیست. محتویات مهم ناآگاهی، کهن الگوها هستند. منظور از ادغام آنها در آگاهی، در حقیقت شناخته شدن آنها در درون است. فرایند فردیت – همان فرایندی که تمامیت را نهایتآ محقق می کند – یعنی حرکت در جهتی که کهن الگوهای موجود در ناآگاهی در سمت روشن و آگاه ذهن قرار گیرند.

 

 

خویش را صافی کن از اوصاف خویش

تا ببینی ذات پاک صاف خویش

"مولوی"

ا

 

اولین تعامل در فرایند تفرد که بصورت نمادگرائی روان بشر در رویاها و داستانهای اسطوره ای به وضوح به چشم میخورد برخورد خوداگاه با سایه, مبارزه و نحوه کنار آمدن با سایه است.

 

یکی از مواقعی که انسان به نفس اصل خود متصل میشود عالم رویاست.

 

 

مولانا میگوید :

همچون آن وقتی که خواب اندر روی

تو ز پیش خود به پیش خود شوی

بشنو از خویش و پنداری فلان

با تو اندر خواب گفتست آن نهان

 

سایه :

یونگ آن جنبه دیگر خودمان را که اکثرا در ناخوداگاه شخصی یافت میشود سایه مینامد سایه موجودی فرومایه در خود ماست موجودی که میخواهد همه آن کارهایی را انجام دهد که ما به خودمان اجازه انجام آنها را نمیدهیم موجودی که همه آن چیزیست که ما نیستیم![1] بطور کلی سایه پر از خصوصیات خواسته نشده(unwanted), یاد گرفته نشده(unlearned) و رشد نکرده(undeveloped) است.[6]

 

در کتاب "دل آدمی" اریک فروم به تفصیل از گرایش دل آدمی به خیر و شر صحبت میکند. او بر خلاف کسانی مانند هابز انسان را گرگی آدم خوار(تسخیر سایه) میدانند.[5] آدمی را واجد توان بالقوهای برای خیر و شر میبینند (تعامل با سایه).

 

و خداوند در قرآن میگوید :

"و سوگند به نفس (انسان) و آنکه او را به حد کمال بیافرید و به او خیر و شر را الهام کرد.(شمس7-8)"

 

داستان ها و اسطوره ها که زائیده روان انسان هستند در اصل منعکس کننده مراحل تکامل روان میباشد و فرایندهای روانی تفرد بصورت نمادین در آنها جلوه گر شده است. سایه در رویاها و اساطیر بصورت دشمن, جادوگر فریبکار, اژدها, شیطان یا دیو بروز میکند سایه شخصیتی است که قهرمان در داستانها باید با آن مبارزه کند و آنرا شکست بدهد.[8]

 

در اساطیر یونان اولین کاری که به هرکول در مسیر آزمایشات محول میشود این است که یک روزه اصطبلهای augias را که صدها سال صدها حیوان فضولات خود را در آن ریخته بودند پاک کند (در اینجا همچین اصطبلی نماد سایه است).

 

در داستان آدم و حوا نیز اولین مرحله ماجرای آنها برخورد با شیطان (سایه) است.

داستان فاوست گوته هم با معامله دکتر فاوست با مفیستوفلس که نماد شیطان یا سایه است شروع میشود.

 

زمانیکه یونگ مشاهده کرد اکثز بیمارانش سایه خود را انکار میکنند و آنرا وا پس میزنند به این نتیجه رسید که بشر باید راهی برای زندگی کردن با بخش تاریک خود بیابد و در واقع بهداشت جسمی و روانی او وابسته به این راهیابی است. [3]

 

آنچه مسلم است رویارویی با سایه بخشی لازم در تکامل و رشد روانی بشر است و قطعا اگر وجود شیطان لازم نبود خداوند او را سر راه انسان قرار نمیداد. چیزی که مسلم است این است که اگر بخواهیم به زبان دینی صحبت کنیم (خلقت او با حکمت است) حتی شیطان نیز باید درک شود! ( در اسلام و مسیحیت، شیطان را نه یک نیروی متافیزیکی مقابل خدا، بلکه مخلوق خدا و دست کم از این حیث در ذیل خدا محسوب می کنند.) درک کردن شیطان یا همان کهن الگوی سایه، با تسلیم آن شدن یا تابع آن شدن فرق می کند. روحانیان فرهنگ ما، سعی کرده اند با نقل داستان ها و حکایاتی در باب شیطان و ماجرای تمردش از سجده کردن در برابر آدم، این نکته را تفهیم کنند. این داستان ها در این جهت بوده اند که یا شیطان را از ماجرای تمردش، تبرئه و یا دست کم او را معذور بدانند. این بحث تاریخی بسیار جالبی ست که نشان می دهد عارفان ما چه نقشی در جهت بالا بردن درک معنوی مردم و تعالی آنها داشته اند. اما ناگزیرم این قسمت از بحث را نیز اینجا رها کنم و شما را به تحقیق آقای دکتر شفیعی کدکنی با عنوان " ستایش ابلیس و سابقهء آن " ارجاع دهم. [7]

 

و بر همین مبناست که در قرآن کریم آمده که موسی (ع) در دامن دشمن خود (فرعون / سایه) پرورش یافت.(سوره قصص) به عبارت دیگر مراحل ابتدایی رشد روان نیازمند تعامل با سایه است. و در عین حال دشمن موسی نیز میباشد و بصورت مانعی سر راه تکامل روانی بیشتر قرار میگیرد.

 

از اینجاست که سفر بزرگ به درون شروع میشود, سفری که طولانی, خطرناک و پر بار است.و این برخورد (با سایه) زمانی است که مبارزه بزرگ آغاز میشود, مبارزهای که هر کسی نمیتواند به راحتی در آن پیروز شود.

 

حافظ در این باره میکوید:

 

طی این مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلماتست بترس از خطر گمراهی

هبوط آدم و حوا بسیار شبیه داستان شروع سفر درونی است. مفسرین معتقدند بهشتی که آدم و حوا در ابتدا در آن ساکن بودند, با بهشت نهایی و آنچه به عنوان کعبه آمال و مقصد نهایی انسان مطرح شده متفاوت بوده است. بهشت اولیه, در اصل ناخوداگاهی مطلق بوده که چون هیچ اثری از خوداگاهی در آن نبوده, درد و رنجی نیز در آن نبوده است.

و سپس هبوط انسان به دنبال بیدار شدن خوداگاهی و شروع تعاملات رشد و تعالی واقعی که دردناک و رنج آور نیز میباشد رخ میدهد. بدلیل همین خوداگاهی است که گفته شده زمانی که انسان بواسطه خوردن میوه ممنوعه از بهشت اولیه هبوط کرد, عورت او که نمادی از زشتیها و ضعفهای وجود (سایه) اوست نمایان شد.

در قرآن می خوانیم: « به درستی که برای تو ای آدم، در بهشت نه گرسنگی و نه برهنگی خواهد بود/ و نه تشنگی و سوزانندگی از تابش آفتاب / پس شیطان آدم را وسوسه نمود که آیا تو را به درخت جاودانه و سرزمینی ابدی دلالت کنم؟/ پس آنها خوردند و عورت هایشان آشکار شده، از برگ درختان خود را پوشانیدند... »

( سورهء فرخندهء طه، آیات 118 تا 121 )

 

آدم با خوداگاهی بدست آمده نسبت به زشتیها و نقص های خود آگاه شد. و در پایان داستان آدم پس از گذراندن رنجها و آزمایشات گوناگون و کشیدن سختیهای فراوان و طی مراحل رشد و تکامل روان به بهشت دوم پا گذاشت.

 

یونگی ها اشاره می کنند که در جریان تحقق تمامیت، جذب و ادغام کهن الگوی سایه یکی از دشوارترین مراحل است. چرا که محتوا و درونمایهء این کهن الگو چیزی نیست جز آنچه به دلایل اخلاقی، یا دینی رد و طرد می شود. گذر از این مرحله، شخص را دچار تنش های زیادی می کند و بسیاری حتی قادر به گذر از این مرحله نیستند. چون نمی توانند تنش ها را تحمل کنند. تحمل تنش های دردناک ناشی از تعارض درون و بیرون، که در واقع همان تنش عبور از دیدگاهی جزئی به دیدگاهی کلی تر، یا از دیدگاهی سطحی به دیدگاهی عمیق تر است.

 

یونگ میگوید سایه یک مسئله اخلاقی است که تمام ضمیر من (تمام آگاهی ما از خویشتن و جهان بیرون) وشخصیت(personality) را به مبارزه می طلبد.

 

خانم ماری لوییز فون فرانتز از شاگردان نزدیک یونگ در فصلی موسوم به "کشف سایه" می نویسد: « مشکلات اخلاقی که در اثر برخورد با سایه بروز می کند در سورهء هیجدهم قرآن به خوبی بیان شده است. موسی در بیابان به خضر برمی خورد. آن دو با هم همسفر می شوند و خضر نگران است که مبادا موسی بر کارهایی که او باید انجام دهد، خشم گیرد... »[9]

 

موسی در این داستان اهل ظاهر است و به عنوان کسی که از جانب خداوند مآمور ادارهء امور عموم مردم و برای عموم مردم قانون گذاری می کند، ناگزیر و ناخواسته مبتلاء به ساده نگری و سطحیتی شده است که این عموم مردم به آن دچارند. به همین خاطر هرچند که در بسیاری حیطه های دیگر بهره مند از گشایش های معنوی بوده است، به خضر که می رسد، نمی تواند او را درک کند. خضر اینجا هرچند اعمال منفی و غیر قابل قبول مرتکب می شود، اما اگر موسی صبر داشت می توانست درک کند که در پس این اعمال به ظاهر شر، خیر نهفته است

 

جالب اینکه سفر دانته در کمدی الهی نیز از دوزخ و درک شیطان (سایه) شروع میشود.

نیچه نیز میگوید : "ریشه درختان بهشت در دوزخ قرار دارد". که تعبیری است نمادین از اینکه برای رسیدن به کمال ابتدا باید از آنجا شروع کرد.

 

جوزف کمبل میگوید : تفاوت جنون و عرفان این است که مجنون در آبی که عارف در آن شنا میکند غرق میشود. [4]

 

رویارویی و مبارزه با سایه خالی از خطر نیست و در اصل میتواند بسیار خطرناک نیز باشد. یونگ میگوید : منظور از هبوط به آن نحوی که کلا در اسطوره به تمثیل در آمده است, آن است که نشان دهد انسان فقط در منطقه خطر (تعامل با سایه و ناشناخته های روانش) می تواند آن گنج صعب الوصول (متعالی شدن) را بیابد.

 

کمبل میگوید : هیچ پاداشی نیست که بهای آن پرداخته نشده باشد.[4]

قرآن میگوید : فکر میکنید بدون از سر گذراندن آزمایشهایی که دیگران قبل از شما گذرانده اند, وارد بهشت میشوید؟

 

امیدوارم با این توضیحات به اهمیت و سختی و وجوب شناخت و تعامل با سایه برای زندگی بهتر پی برده باشید !

 

برای دوستانی که خواهان شناخت بیشتر سایه و روتد تعامل با آن هستند

2 کتاب "نیمه تاریک وجود" و "راز سایه" نوشته : دبی فورد را پیشنهاد میکنم.

 

 

---------------------------------------------------------------------------------------------

*. در این مقاله از درس گفتارهای استادم دکتر علیرضا شیری استفاده کردم.

همچنین از کتاب "بیماریهای قلب آدمی" نوشته دکتر ابراهیم یزدی هم در این مقاله الهاماتی هست. از هر دو بزرگوار به خاطر تلاششان در حوزه روانکاوی سپاس گذارم.

1. مقدمه ای بر روانشناسی یونگ / نوشته: فریدا فوردهام

2. رویاها به ما چه میگویند / نوشته : آرش جوانبخت

3.یونگ و روانشناسی تحلیلی او / نوشته : فربد فدایی

4. قدرت اسطوره / نوشته : جوزف کمبل

5. لویاتان / هابز

6. کلاس آرکتایپ خانم "ناهید معتمدی"

7. تصوف اسلامی و رابطهء انسان و خدا، رینولد نیکلسون، ترجمهء دکتر شفیعی کدکنی، انتشارات سخن، چاپ دوم 1374، بخش یاداشت های مترجم، صفحهء 144 به بعد. عارفانی همچون حلاج، عطار، سنایی، روزبهان، عین القضات، احمد غزالی به دفاع از ابلیس پرداخته اند.

۸.قطعهء زیر ترجمه ای از کتاب " یونگ و عصر جدید " از دیوید تیسی استاد و محقق استرالیایی ست. او از هواداران یونگ و روانشناسی تحلیلی است و از جملهء کسانی است که به ظهور یک عصر معنوی جدید در آیندهء بشر می اندیشند. جنبش معنویت خواهی عصر جدید فعالیت ها و نگرش های خود را اصیل و ارزشمند تلقی می کند. در حقیقت این جنبش خود را در کسوت قهرمانی می بیند که روح و معنویت را از بند توقیف رها می سازد. اما عصر جدید به همان اندازه ارواح را آزاد می کند که دیوان را، و به همان اندازه خدایان را که عقده ها را، و به همان اندازه سلامتی را به ارمغان می آورد که آسیب های روانی را! عصر جدید از این جهت همهء اینها را آزاد می سازد که در واقع در جعبهء پاندورا را گشوده است و اجازه داده که دیوان و ارواح از قعر ناآگاهی به بیرون بپرند! عصر جدید به نحو دردمندانه ای نسبت به پیچیدگی ژرفای ناآگاهی و واقعیت چند پهلو بودن معنویت ناآگاه است. دقیقآ به این خاطر که عصر جدید، " جدید " است و هیچ گونه احساس تاریخی و قوهء درک معنوی ندارد! او درست مثل کودک بی مددکاری می ماند در حال بازی کردن با نیروهایی که نه کنترلی بر آنها دارد و نه حتی درک کوچکی از آنها! او نسبت به خطرات روح به شدت نابیناست. تا حدی به این خاطر که دیدگاه بسیار خوشبینانه ای در قلمرو روح دارد. عصر جدید در درک این حقیقت شکست خورده است که خدایان می توانند در ناآگاهی به دیوان مبدل شوند و لوسیفر و شیطان، نیروهای روانی ای هستند که با آنها کشمکش می کنند. نه صرفآ داستان هایی توخالی از گذشته.

 

9. انسان و سمبول هایش، کارل گوستاو یونگ و شاگردان، ترجمهء دکتر محمود سلطانیه، انتشارات جام، چاپ اول صفحهء 266

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...