رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

  • پاسخ 56
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • 2 months later...

درود :icon_gol:

 

یه روز خوب و عالی همراه با فاطمه ی عزیزم:hapydancsmil:

 

جای دوستان همیشگی واقعا خالی بود و لحظه به لحظه بیادتون بودیم :icon_gol::ws37:

 

اینم ناهارمون در یک جای بسیار شیک و مجلسی:whistle:

 

s4182kzcjdlu5j6535.jpg

 

45182na88u576ah0jgf.jpg

 

 

93/01/10 کبابسرای بازارچه قدیمی شهر ری.

لینک ارسال
  • 1 month later...
  • 2 months later...

سلامی دوباره ...

 

93/04/17 یهویی فاطمه زنگ زد بهم شروع کرد شلوغ بازی که میم شیمی میگه افطار بریم بیرون و....

 

بعد از جستجوهای فراوان اینکه کجا بریمُ کی بریمُ چی بخوریمَ و ...:banel_smiley_4: به این نتیجه رسیدیم که رستوران هتل پارسیان و رزرو کنیم برای 24تیر :w02:

 

==========

 

یک هفته بعد مورخ 93/04/24

من و فاطمه زودتر به سمت هتل حرکت کردیم چون من یکم خرید داشتم گفتم تنهایی نرم فاطمه رو گول زدم که بیا با من بریم اونم سریع گول خورد و اومد:gnugghender:

بنابراین جریان (که قرا بود میم شیمی و فاطمه با هم برن ) دیگه میم شیمی خودش تنها اومد:whistle:

بعد از انجام خرید های من رفتیم جلو هتل منتظر سرکار خانم میم شیمی ، حالا هی منتظر شو که ایشون تشریف بیارن:banel_smiley_4:

خلاصه بعد سبز شدن ما ایشون تشریف فرما شدن:ws3:بعد از مراسم مرسوم ماچ و بوسه رفتیم داخل هتل و فضای باز و انتخاب کردیم و نشستیم:w16:

حالا هی منتظر شو اذان بده :banel_smiley_4:مگه میده:banel_smiley_4:بـــــــــــله بالاخره یه صداهایی به گوش رسید :ws3:

 

ly0et81pxcrfxa3gp9k.jpg

 

 

o6ebqftvh5iwjiv0a4.jpg

 

 

بعد از خوردن افطار (جاتون خالی خیلی خوشمزه بود ):gnugghender: یکم از اینور اونور حرف زدیم و گفتیم برامون شام بیارن :w02:

 

 

yn1ifckqrcilrnpnr7tv.jpg

 

 

بعد از شام هم که تقریبا ساعت 10:30تموم شد به سمت منزل حرکت کردیمhiker.gif

 

جای تمام دوستانی که نبودند سبز مریم نازنین که خیلی یادش کردیم صبا گل که دقیقه 90 یه مشکلی براش پیش اومد نتونست بیاد و ....:icon_gol:

 

تشکر از تمام دست اندر کاران و پرسنل رستوران نارون :ws3:و....:w02:

 

خلاصه یه شب عالی با دوستان عالی ...:icon_gol:

 

تا برنامه بعدی شما عزیزان رو بخودتون میسپارم :ws3:

 

nrzedse8688qf0nob0j.jpg

لینک ارسال
  • 3 weeks later...
کارت ملی ، شناسنامه ، زضایت نامه ی ولی ، تاییدیه ی بچه های گروه رد پا :w02::ws3:

 

پس اگه میشه شما همون تاییدیه رو اول بگیرید بعد اگه اوکی بود من برم بقیه مدارک رو بیارم الکی تو زحمت نیفتم :ws3:

 

راستی ازمایش DNA برای تعیین جنسیت لازم نیست؟ پسر هم میتونه عضو گروه بشه؟ :ws3:

لینک ارسال
  • 1 month later...
این دستنبد ها رو برای صبای نازنینم بافتم ( همین امروز ):ws3:

 

تقدیم به تو دختر نازنین :ws37:پیش من محفوظ اند تا ببینمت:ws3:

 

c6a3hy8kyo1xgcn98k.jpg

 

چه بافتای نازی heartshape2.gif

افرین به این سلیقه و هنرdancegirl2.gif

لینک ارسال
  • 2 months later...

درود :icon_gol:

 

مورخ 93.10.01 یه روز خوب و بیاد ماندنی برای من و فاطمه عزیز:heartshape2:

جای بقیه دوستان خیلی خالی بود کلی بیادتون بودیم :ws37::icon_gol:

 

----

از صبح ساعت 10 زدیم بیرون و مثل همیشه قرارمون همون جای همیشگی ( تجریش ) بود

رفتیم امامزاده و بعدش قدم زدن تو بازارچه و خرید های خانم خونه :whistle:

خیلی زود گشنه شدیم و رفتیم که ناهاربخوریم جاتون خالی :gnugghender:

 

zgxaygovka6im3x7hw.jpg

 

بعد از ناهار هم طبق معمول همیشه و بساط همیشگی به راه بود :w02:

 

9iir4y0jpwft7g79b.jpg

 

wgecfof7xz01p12d1ti.jpg

 

 

یه آقایی میز کناریمون بود داشت چای می نوشید فاطمه یه نگاه به چای آقاهه می کرد ( البته بیشتر مد نظرش لیوان چای بود :ws3: ) یه نگاه بمن و من تسلیم نگاه اش شدمُ چای هم سفارش دادیم !:ws37:

 

40w0re3h9mazq3zeztv.jpg

 

صبا هم قرار بود بیاد که متاسفانه کاری براش پیش اومد و نتونست برسه ..

روز خیلی خوبی بود خوش گذشت :hapydancsmil:

لینک ارسال
درود :icon_gol:

 

مورخ 93.10.01 یه روز خوب و بیاد ماندنی برای من و فاطمه عزیز:heartshape2:

جای بقیه دوستان خیلی خالی بود کلی بیادتون بودیم :ws37::icon_gol:

 

----

از صبح ساعت 10 زدیم بیرون و مثل همیشه قرارمون همون جای همیشگی ( تجریش ) بود

رفتیم امامزاده و بعدش قدم زدن تو بازارچه و خرید های خانم خونه :whistle:

خیلی زود گشنه شدیم و رفتیم که ناهاربخوریم جاتون خالی :gnugghender:

 

 

 

بعد از ناهار هم طبق معمول همیشه و بساط همیشگی به راه بود :w02:

 

 

 

 

 

 

یه آقایی میز کناریمون بود داشت چای می نوشید فاطمه یه نگاه به چای آقاهه می کرد ( البته بیشتر مد نظرش لیوان چای بود :ws3: ) یه نگاه بمن و من تسلیم نگاه اش شدمُ چای هم سفارش دادیم !:ws37:

 

 

 

صبا هم قرار بود بیاد که متاسفانه کاری براش پیش اومد و نتونست برسه ..

روز خیلی خوبی بود خوش گذشت :hapydancsmil:

 

 

مینــــــــــا عاشقتم من:heartshape2:

 

 

کلـــی خوب بودو خوش گذشت .... ممنون که اومدی !

 

اون چای هم خیلی چسبید :w02:

 

 

دم شما گرم خانووووووووووم .... دوستت میدارم خفن :hapydancsmil:

لینک ارسال
مینــــــــــا عاشقتم من:heartshape2:

 

 

کلـــی خوب بودو خوش گذشت .... ممنون که اومدی !

 

اون چای هم خیلی چسبید :w02:

 

 

دم شما گرم خانووووووووووم .... دوستت میدارم خفن :hapydancsmil:

 

قربونت عزیزم :hapydancsmil:

 

شماااا جوون بخواه ....

 

نوش جونت:w02:

 

من بیشتر :heartshape2:

 

+ هنوز سر حرف ام هستم هاا شالُ و این حرفا :ws3:

لینک ارسال
قربونت عزیزم :hapydancsmil:

 

شماااا جوون بخواه ....

 

نوش جونت:w02:

 

من بیشتر :heartshape2:

 

+ هنوز سر حرف ام هستم هاا شالُ و این حرفا :ws3:

 

 

مهدی میگفت چیه که انقدر جدی دارید بهم تعارف میکنید !؟!؟:ws28:

لینک ارسال
  • 3 years later...

رد پا ما شاید تو دنیای مجازی کم شده باشه ولی با تمام گرفتاری ها رابطه حقیقی حفظ کردیم :ws37:

 

بله تصمیم گرفتیم بریم شیراز شلوغ پلوغ بود نشد بریم اینطور بود که بار و بندیلُ جمع کردیمُ زدیم به جاده و رسیدیم به اولین شهر خشتی جهان :w02:

 

[h=1]Yuhana@[/h]

[h=1]M!Zare@[/h]

باشد که سفرهای بیشتری با هم تجربه کنیم :w16:

 

oc8cpw2dnqrkp9r5lsqm.jpg

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...