رفتن به مطلب
- Nahal -

دفترچه خاطـــــرات

پست های پیشنهاد شده

ســــــلام

 

توی سن کودکی و نوجوانی اغلب بچه ها مخصوصا دخترا دفترچه خاطرات دارن.

 

تو دفترشون از اتفاقات قشنگ و خنده دار و غم ها و دغدغه هاشون می نویسن.

 

شما دفترچه خاطرات داشتین؟ هنوزم دارین؟

 

تو دفترچه خاطراتتون از چی می نوشتین؟

 

بچه های نسل الان هم دفترچه خاطرات دارن؟

 

هر چی دلتون خواست از دفترچه خاطرات و نوشته هاتون بگید.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

اره..من هنوزم دارم و حرفایی رو که دیگه خیلی خصوصی میشن اونجا مینویسم..

از همه چیز مینویسم

خوشحالی و شادیهام...عواملی که باعث شادیم شدن و میشن

غمناکی هام

دلتنگی هام

احساساتم..تصمیماتی که میگیرم....همه چیز

و واقعا هم سبک میشم...:ws37:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سلام. اخ گفتییییییی سارا جونم. من 3 4 تا داشتم،هنوزم دارمشون خیلی با مزست. فکر کن مثلا من یکی از قشنگترین خاطره هام رفتن به جاده چالوس همراه با خونواده ی عموم بود که اونجا با بچه ها یه خونه جنگلی پیدا کردیم:ws3:

بچه های الانم دارن. زهرا(اجی کوچولوم) از اول دبستان دفترچه خاطرات داره. الان پنجمه:ws3:

من الانم دلم میخواست مثل اون موفع ها چیزای کوچیک خوشحالم کنه..............

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

بچه ها از دفترچه خاطراتتون عکس هم بگیرین شاید جالب باشه. :hapydancsmil:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

من حتما عکس میزارم. از دفترچه ی زهرا هم عکس بذارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
من حتما عکس میزارم. از دفترچه ی زهرا هم عکس بذارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آره اونم بزار :hapydancsmil::hapydancsmil::hapydancsmil:

مرسی عزیزم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
آره اونم بزار :hapydancsmil::hapydancsmil::hapydancsmil:

مرسی عزیزم

 

 

 

حتما گلم:ws28:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

داشتم هنوزم دارم

قبنا بیشتر مینوشتم اما الان شاید سالی یکبار

هر وقت دلم خیلی میگیره وقتی نمیتونم حرفامو به کسی بزنم میرم سراغش

گاهی اوقات هم خاطراتو میخونم

با خاطراتم میخندم گریه میکنم

یه حال عجیبی داره

اتفاقا امروز خیلی دلم میخواست برم سراغش:icon_redface:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

با خاطراتم میخندم گریه میکنم

یه حال عجیبی داره

 

آره .... همینه :ws37:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

اینم مخزنِ اسرار من :ws3:

 

این اولیشِ که از اول دبیرستان شروع کردم به نوشتنش تا اینکه برگه هاش تموم شدن :ws3:

خط خطی رووش کارِ خواهرزاده گرامِicon_razz.gif

 

tktnwk3dgb71nict5pcg.jpg

 

 

اینم دومیش که الان دارم تووش مینویسم:ws37:

 

 

0xkhltt8hsfq7nb9jj6u.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

مرسی سارا جون بابت این تاپیک پرخاطره:icon_redface:

 

من نوشتن خاطرات یا روزانه نویسیام رو از بابام یاد گرفتم ... و از بچگی مثلا میخواستم اداش رو دربیارم و مینوشتم ولی این ادا درآوردن شد عادت من ... مثل خودش هم تو سررسید مینوشتم همیشه

 

اما سال 81 دوستم (رویا) تولدم بهم یه دفتر خاطرات داد که این اولین دفتر خاطرات عمرم بود ... تا قبل از اون تو سررسید مینوشتم ... اینم عکس جلدش:

 

fviuwiytiz0tt8kimogl.jpg

 

از صفحه های توش فقط یه صفحه رو میتونم بذارم ... اونم چون خودم ننوشتم ... اون سال یه معلم زبان داشتم که به شدت بهش علاقه داشتم ... یکی از صفحه های دفترم رو دادم اون واسم نوشت :

 

ts3v1zvlupllu5qjgact.jpg

 

اینم از دفتر خاطرات الانم :

 

uia57rg4wv1i07y37f.jpg

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

منم 1 مدت مینوشتم

اما نمیدونم چرا از ادامه دادنش ترس داشتم

شاید چون فکر میکردم ممکنه یکی برش داره بخونه توشو

دوباره شروع کردم به نوشتن اما همش شد خاطرات بد

همه برگهاش خیس اشک شدن بازم دیگه ادامه ندادم:hanghead:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

چه جالب .

من هیچ وقت دفتر خاطرات نداشتم:ws3::ws37:

وقتی سوم دبستان بودم یه بار که با بابام صحبت میکردیم .بابام این پیشنهادو کردن که دفتر خاطرات داشته باشمو بنویسم مسائل روزانمو بعد یه عالمه سررسید بهم نشون دادن که خاطرات و دست نوشته های خود بابام بود.

البته مدلش خیلی فرق میکرد.مدل خاص خود بابام بود:ws3:

ولی من هیچ وقت نداشتم .هیچ وقت اهل خاطره نویسی نبودم:ws3::ws37:

 

اونایی که دفتر خاطرات و اینا دارم برام خیلی جالبن کلا :ws3:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

من دفترچه خاطرات دارم و هرشب هم می نویسم...عکسشو می ذارم حتماً :icon_redface:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

راهنمایی که بودم برای تولد خاله ام دفتر خاطرات براش خریدم عکس روشم عکس جک و رز تایتانیک بود :ws3:اون زمان خاله خیلی خاطره می نوشت ولی من ازونجایی که تا سوم راهنمایی همچنان خاله بازی می کردم و با خودم مدام حرف می زدم دیگه حرفی برای نوشتن نداشتم. :5c6ipag2mnshmsf5ju3

 

اول دبیرستان که بودم دو هفته مونده به تولدم رفتیم شهر دیگه ای برای زندگی و اونجا با سمیه و لیلا دوست شدم.تولد من و لیلا یک روز فاصله داشت.سمیه برای هر دومون دفترخاطرات خریده بود.اون کادو توی یک شهر غریب خیلی خیلی برام با ارزش بود.صفحه اولش رو سمیه برام خاطره نوشت.

 

چند ماه بعد که تولد سمیه بود با لیلا تصمیم گرفتیم ما هم براش دفتر خاطرات بخریم و صفحه اولش رو براش بنویسیم. :hapydancsmil:اما از چند سال پیش ازون دوستام هیچ خبری ندارم :hanghead:

 

اون دفتر رو هنوز دارم و ازون زمان اتفاقی که حس نوشتن داشتم رو توش نوشتم.الان اوضاع خونه طوری هست که نمی تونم دفتر رو پیدا کنم. :icon_razz:

یه نکته جالب تو دفتر خاطراتم نوسانات روحی هست.با اینکه برام مهمه ولی نمی تونم بشینم و خاطراتم رو بخونم.

اون زمان مقطع خاصی علاقه بچگانه داشتم به فلان بازیگر :icon_pf (34): و من بخاطر اون جایی نمی رفتم و بابا برام فیلماشو ضبط می کرد :ws3:

نوشتن این علاقه بچگانه توی اون دوره و اینکه کسی نخونه و قایم کردن دفترم خیلی جالب بود :hanghead:

 

از سمت چپ دفترم هم اسم همکلاسی هام از اول دبیرستان رو نوشتم.الان که می خونم حتی چهره بعضی ها یادم نمی یاد :5c6ipag2mnshmsf5ju3

تا سال اول دانشگاه تو دفترم می نوشتم اما بعد از اون ننوشتم.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال
اینم مخزنِ اسرار من :ws3:

 

این اولیشِ که از اول دبیرستان شروع کردم به نوشتنش تا اینکه برگه هاش تموم شدن :ws3:

خط خطی رووش کارِ خواهرزاده گرامِicon_razz.gif

 

tktnwk3dgb71nict5pcg.jpg

 

 

اینم دومیش که الان دارم تووش مینویسم:ws37:

 

 

0xkhltt8hsfq7nb9jj6u.jpg

 

وااااااااااااااای عجب بالش قشنگیه این:w02:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

از پنجم دبستان داشتم دفتر خاطرات...

یه چیزِ کوچولوی صورتی بود...چیز خاصی ام توش نبود،فقط حسم به آدمای اطرافم از جمله معلم و همکلاسی و بغل دستی و این داستانا:ws3:

ولی عمده ی خاطره نویسی که نمی تونم بگم،شرحِ حال نویسیم از 6 سال پیش شروع شد...که به حول و قوه ی الهی سالی یه سررسید سیاه می کنیم،خوندنیه هاااااا:whistle:

یعنی هر شب ننویسم خوابم نمیبره ها...

وصیت کردم پس از مرگم اینو چاپ کنن،درسِ عبرتی بشه واسه جوونا:icon_pf (34):

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

منم دفتر خاطرات داشتم ولی خودم چیزی ننوشتم

 

من معمولا احساساتم رو رو یه تیکه کاغذی خالی میکنم باطله هستش و بعدشم میندازمش دور

 

اکثر اوقاتم وسط کلاس احساساتم غلیان میکنه:ws3:

 

سعی میکنم عکس دفتر خاطراتم رو بزارم براتون:a030:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...