رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

ای میان سخن های سبز نجومی!

برگ انجیر ظلمت

عفت سنگ را می رساند.

سینهً اب در حسرت عکس یک باغ

میسوزد.

سیب روزانه

در دهان طعم یک وهم دارد.

ای هراس قدیم!

در خطاب تو انگشتهای من از هوش رفتند.

امشب

دستهایم نهایت ندارند:

امشب از شاخه های اساطیری

میوه می چینند.

امشب

هر درختی به اندازهً ترس من برگ دارد.

جرات حرف در هرم دیدار حل شد.

ای سر اغازهای ملون!

چشم های مرا در وزش های جادو حمایت کنید.

من هنوز

موهبت های مجهول شب را

خواب می بینم.

من هنوز

تشنهً ابهای مشبک

هستم.

دگمه های لباسم

رنگ اوراد اعصار جادوست.

در علف زار پیش از شیوع تکلم

اخرین جشن جسمانی ما به پا بود.

من در این جشن موسیقی اختران را

از درون سفالینه ها می شنیدم

و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود.

ای قدیمی ترین عکس نرگس در ایینهً حزن!

جذبهً تو مرا همچنان برد.

- تا هوای تکامل؟

- شاید.

 

در تب حرف،اب بصیرت بنوشیم.

 

زیر ارث پراکندهً شب

شرم پاک روایت روان است:

در زمان های پیش از طلوع هجاها

محشری از همه زندگان بود.

از میان تمام حریفان

فک من از غرور تکلم خورد.

بعد

من که تا زانو

در خلوت سکوت نباتی فرو رفته بودم

دست و رو در تماشای اشکال شستم.

بعد،در فصل دیگر،

کفش های من از "لفظ"شبنم

تر شد.

بعد،وقتی که بالای سنگی نشستم

هجرت سنگ را از جوار کف پای خود می شنیدم.

بعد دیدم که از موسم دستهایم

ذات هر شاخه پرهیز می کرد.

 

ای شب ارتجالی!

دستمال من از خوشهً خام تدبیر پر بود.

پشت دیوار یک خواب سنگین

یک پرنده که از انس ظلمت می امد

دستمال مرا برد.

اولین ریگ الهام در زیر پایم صدا کرد.

خون من میزبان رقیق فضا شد.

نبض من در میان عناصر شنا کرد.

 

ای شب....

نه،چه می گویم،

اب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دریچه.

سمت انگشت من با صفا شد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

می رویید. در جنگل ،خاموشی رویا بود

شبنم ها بر جا بود

درها باز، چشم تماشا باز ،چشم تماشاتر ،و خدا در هر ... ایا بود ؟

خورشیدی در هر مشت : بام نگه بالا بود

می بویید گل وا بود ؟ بوییدن بی ما بود : زیبا بود

تنهایی تنها بود

نا پیدا پیدا بود

او آنجا آنجا بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

سر برداشتم

زنبوری در خیالم پرزد

یا جنبش ابری خوابم را شکافت ؟

در بیداری سهمناک

آهنگی دریا نوسان شنیدم به شکوه لب بستگی یک ریگ و از کنار زمان

برخاستم

هنگام بزرگ

بر لبانم خاموشی نشانده بود

در خورشید چمن ها خزنده ای یدده گشود

چشمانش بیکرانی برکه را نوشید

بازی سایه پروازش را به زمین کشید

و کبوتری در بارش آفتاب به رویا بود

پهنه چشمانم جولانگاه تو باد چشم انداز بزرگ

در این جوش شگفتانگیز

کو قطره وهم ؟

بال ها سایه پرواز را گم کرده اند

گلبرگ سنگینی زنبور را انتظار می کشد

به طراوت خاک دست می کشم

نمناکی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند

به آب روان نزدیک می شوم

نا پیدایی دو کرانه را زمزمه می کند

رمز ها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند:ws37:

جوانه

شور مرا دریاب نورسته زود آشنا

درود ای لحظه شفاف در بیکران تو زنبوری پر می زند

 

پ.ن:این روزها دل ها مثه انار ترک خورده ان سهراب:ws37:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

کوهساران مرا پر کن ای طنین فراموشی

نفرین به زیبایی آب تاریک خروشان که هست مرا

فرو پیچد و برد

تو ناگهان زیبا هستی اندامت گردابی است

موج تو اقلیم مرا گرفت

ترا یافتم اسمان ها را پی بردم

ترا یافتم درها را گشودم شاخه ها را خواندم

افتاده باد آن برگ که به آهنگ وزش هایت نلرزد

مژگان تو لرزید رویا درهم شد

تپیدی : شیره گل بگردش آمد

بیدار شدی : جهان سر بر داشت جوی از جا جهید

براه افتادی : سیم

جاده غرق نوا شد

در کف تست رشته دگرگونی

از بیم زیبایی می گریزم و چه بیهوده : فضا را گرفتهای

یادت جهان را پر غم می کند و فراموشی کیمیاست

در غم گداختم ای بزرگ ای تابان

سر بر زن شب زیست را در هم ریز ستاره دیگر خاک

جلوه ای ای برون از دید

از بیکران تو می ترسم ای

دوست موج نوازشی

 

پ.ن:نوازش نسیم بر تن عرق کرده از شرمم آرزوستsigh.gif

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

اغ باران خورده می نوشید نور

لرزشی در سبزه های تر دوید

او به باغ آمد درونش تابناک

سایه اش در زیر و بم ها ناپدید

شاخه خم می شد به راهش مست

بار

او فراتر از جهان برگ و بر

باغ سرشار از تراوش های سبز

او درونش سبزتر سرشار تر

در سر راهش درختی جان گرفت

میوه اش همزاد همرنگ هراس

پرتویی افتاد در پنهان او

دیده بود آن را به خوابی ناشناس

در جنون چیدن از خود دور شد

دست او لرزید ترسید از درخت

شور چیدن ترس را از ریشه کند

دست آمد میوه را چید از درخت:ws37:

پ.ن:دست آخر کار خود را کرد:ws37:

شور چیدن ترس را از ریشه کند

دست آمد میوه را چید از درخت:ws37:

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

بام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاستsigh.gif

بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه

اندوه مرا بچین که رسیده است

دیری است که خویش را

رنجانده ایم وروشن آشتی بسته است

مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام

به سرچشمه ناب هایم بردی نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم

فرسوده راهم چادری کو میان شعلهو باد دور از همهمه خوابستان ؟

و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است

و

مبادا غم فروریزد که بلند آسمانه زیبای من است

صدا بزن تا هستی بپا خیزد گل رنگ بازد پرنده هوای فراموشی کند

ترا دیدم از تنگنای زمان جستم ترا دیدم شور عدم در من گرفت

و بیندیش که سودایی مرگم کنار تو زنبق سیرابم

دوست من هستی ترس انگیز است

به صخره من ریز مرا در خود بسای

که پوشیده از خزه نامم

بروی که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است

غوغای چشم و ستاره فرو نشست بمان تا شنوده آسمان ها شویم

بدرآ بی خدایی مرا بیاگن محراب بی آغازم شو

نزدیک آی تا من سراسر من شوم

 

 

پ.ن:بتاب که تاریکی همین جاست:ws37:

بام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاستsigh.gif

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز،

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا ازهجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

ماه بالای سر آبادی است

 

اهل ابادی در خواب است

 

باغ همسایه چراغش روشن،

 

من چراغم خاموش

 

ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب كوزه آب

 

غوك ها می خوانند

 

مرغ حق هم گاهی

 

كوه نزدیك است، پشت افراها، سنجد ها

 

و بیابان پیداست

 

سنگ ها پیدا نیست، گلچهه ها پیدا نیست

 

سایه ها یی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خدا پیداست

 

نیمه شب بباید باشد

 

دب اكبر آن است، دو وجب بالاتراز بام

 

آسمان آبی نیست، روز ابی بود

 

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم

 

یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بز ها بردارم،

 

طرحی از جارو ها، سایه ها شان در آب

 

یاد من باشد , هر چه پروانه كه می افتد در آب , زود از آب

 

درآورم

 

یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم

 

یاد من باشد تنها هستم

 

ماه بالای سر تنهایی است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

نور را پیمودیم دشت طلا را درنوشتیم

افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم

کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت

درنگی کردیم

بر لب رود پهناور رمز

رویاها را سر بریدیم

ابری رسید و ما دیده فرو بستیم

ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم

آذرخشی فرود آ‚د و ما را در نیایش فرو دید

لرزان گریستیم خندان گریستیم

رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم

سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمان ها شدیم

سایه را به دره رها کردیم لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم

سکوت ما به هم پیوست وما ما شدیم

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید

آفتاب از چهره ما ترسید

دریافتیم و خنده زدیم

نهفتیم و سوختیم

هر چه بهم تر تنهاتر

از ستیغ جداشدیم

من به خاک آمدم و

بنده شدم

تو بالا رفتی و خدا شدی

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

تنها در بی چراغی شبها می رفتم

دستهایم از یاد مشعل ها تهی شده بود

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود

مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد

لحظه ام از طنین

ریزش پیوندها پر بود

تنها می رفتم می شنوی ؟ تنها

من از شادابی باغ زمرد کودکی به راه افتاده بودم

آیینه ها انتظار تصوریم را می کشیدند

درها عبور غمناک مرا می جستند

و من می رفتم می رفتم تا درپایان خودم فرو افتم

ناگهان تو از بیراهه لحظه ها میان دو تاریکی به

من پیوستی

صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت درآمیخت

همه تپشهایم از آن تو باد چهره به شب پیوسته همه تپشهایم

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم

دستم را به سراسر شب کشیدم

زمزمه نیایش دربیداری انگشتانم تراوید

خوشه قضا رافشردم

قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید

و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم

میان ما سرگردانی بیابان هاست

بی چراغی شب ها بستر خاکی غربت ها فراموشی آتش هاست

میان ما هزار و یک شب جست و جو هاست

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

"من" هستم وسفالینه ی تاریکی و تراویدن راز ازلی.

سر بر سنگ

و هوایی که خنک و چناری

که به فکر و روانی که پر از ریزش

" دوست "...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

فراتر

 

می تازی همزاد عصیان

به شکار ستاره ها رهسپاری

دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار

اینجا که من هستم

آسمان خوشه کهکشان کی آویزد

کو چشمی آرزومند ؟

با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی

و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب

و اینجا افسانه نمی گویم

نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد

بیداری ات را جادو می زند

سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید

و قصه نمی پردازم

در باغستان من شاخه بارورم خم می شود

بی نیازی دست ها پاسخ می دهد

در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد

در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست

در سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی

من شکفتن ها را می شنوم

و جویبار از آن سوی زمان می گذرد

تو در راهی

من رسیده ام

اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل

میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

دير گاهي است در اين تنهايي

 

رنگ خاموشي در طرح لب است

 

بانگي از دور مرا مي خواند،

 

ليک پاهايم در قير شب است

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال

خواب از سرم به نغمه ی مرغی پریده بود

 

در گوشه اتاق فرو رفته در سکوت

رویای عمر رفته مرا پیش دیده بود

 

در عالم خیال به چشم آیدم پدر

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

 

موی سیاه او شده بود اندکی سپید

گفتی سپیده از افق شب دمیده بود

 

از خود برون شدم به تماشای روی او

کی لذت وصال بدین حد رسیده بود؟

 

دستی کشید بر سر و رویم به لطف و مهر

یکسال می گذشت و پسر را ندیده بود

 

یاد آمدم که در دل شب ها هزار بار

دست نوازشم به سر و رو کشیده بود

 

چون محو شد خیال پدر از نظر مرا

اشکی به روی گونه زردم چکیده بود

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه‌.

 

 

رفتم نزديك‌:

چشم ، مفصل شد.

حرف بدل شد به پر، به شور، به اشراق‌.

سايه بدل شد به آفتاب‌.

 

رفتم قدري در آفتاب بگردم‌.

دور شدم در اشاره هاي خوشايند:

رفتم تا وعده گاه كودكي و شن ،

تا وسط اشتباه هاي مفرح‌،

تا همه چيزهاي محض‌.

رفتم نزديك آب هاي مصور،

پاي درخت شكوفه دار گلابي

با تنه اي از حضور.

نبض مي آميخت با حقايق مرطوب‌.

حيرت من با درخت قاتي مي شد.

ديدم در چند متري ملكوتم‌.

ديدم قدري گرفته ام‌.

انسان وقتي دلش گرفت

از پي تدبير مي رود.

 

 

من هم رفتم‌.

 

رفتم تا ميز،

تا مزه ماست‌، تا طراوت سبزي .

آنجا نان بود و استكان و تجرع‌:

حنجره مي سوخت در صراحت ودكا.

 

باز كه گشتم‌،

زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه ها جراحت‌.

حنجره جوي آب را

قوطي كنسرو خالي

زخمي مي كرد.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

روزی که

دانش لب آب زندگی می کرد،

انسان

در تنبلی لطیف یک مرتع

با فلسفه های لاجوردی خوش بود.در سمت پرنده فکر می کرد.با نبض درخت ، نبض او می زد.مغلوب شرایط شقایق بود.مفهوم درشت شط

در قعر کلام او تلاطم داشت.انسان در متن عناصر می خوابید.نزدیک طلوع ترس، بیدار

می شد.

اما گاهی

آواز غریب رشد

در مفصل ترد لذت

می پیچید.زانوی عروج

خاکی می شد.آن وقت انگشت تکامل در هندسه دقیق اندوه تنها می ماند

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

ﺧﯿﺎﻝ ﻣﯿﮑﻨﻢﺩﺭ ﺁﺏ ﻫﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ ﻗﺎﯾﻘﯽ ﺳﺖ

و ﻣﻦ،

مﺴﺎﻓﺮ ﻗﺎﯾﻖ، ﻫﺰﺍﺭﻫﺎ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ

ﺳﺮﻭﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﯼ ﺩﺭﯾﺎﻧﻮﺭﺩﻫﺎﯼ ﮐﻬﻦ ﺭﺍ

ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺭﻭﺯﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻓﺼﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﻢ...!

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

مسافر

 

 

دم غروب میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید

و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود

و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش

فراغت

نثار حاشیه صاف زندگی می کرد

و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را

مسافر از اتوبوس

پیاده شد

چه آسمان تمیزی

و امتداد خیابان غربت او را برد

غروب بود

صدای هوش گیاهان به گوش می آمد

مسافر آمده بود

و روی صندلی راحتی کنار چمن

نشسته بود

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود

چه دره های عجیبی

و اسب ‚ یادت هست

سپید

بود

و مثل واژه پاکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد

و بعد غربت رنگین قریه های سر راه

و بعد تونل ها

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این

گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف

نمی رهاند

و فکر میکنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد

چه سیبهای قشنگی

حیات نشئه تنهایی است

و میزبان پرسید

قشنگ یعنی چه ؟

قشنگ یعنی

تعبیر عاشقانه اشکال

و عشق تنها عشق

ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

و نوشداروی اندوه ؟

صدای خالص اکسیر می دهد این نوش

و حال شب شده بود

چراغ روشن بود

و چای

می خوردند

چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی

چه قدر هم تنها

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

..........عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

و چه فکر نازک غمناکی

و غم تبسم پوشیده نگاه

گیاه است

و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد

و عشق

سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست

و عشق

صدای فاصله هاست

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند

نه

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر

همیشه عاشق تنهاست

و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست

و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز

و او و ثانیه ها روی نور می خوابند

و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را

به آب می بخشند

و خوب می دانند

که هیچ ماهی هرگز

هزار و یک گره رودخانه را نگشود

و نیمه شب ها با

زورق قدیمی اشراق

در آب های هدایت روانه می گردند

و تا تجلی اعجاب پیش می رانند

هوای حرف تو آدم را

عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات

و در عروق چنین لحن

چه خون تازه محزونی

حیاط روشن بود

و باد می آمد

و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد

اتاق خلوت

پاکی است

برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد

دلم عجیب گرفته است

خیال خواب ندارم

کنار پنجره رفت

و روی صندلی نرم پارچه ای

نشست

هنوز در سفرم

خیال می کنم

در آبهای جهان قایقی است

و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است

سرود

زنده دریانوردهای کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم

و پیش می رانم

مرا سفر به کجا می برد ؟

کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد ؟

کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش

و بی خیال نشستن

و گوش دادن به

صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟

شراب باید خورد

و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت

همین

کجاست سمت حیات ؟

من از کدام طرف میرسم به یک هدهد ؟

و گوش کن که همین حرف در تمام

سفر

همیشه پنجره خواب را به هم میزد

چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند ؟

درست فکر کن

کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟

چه چیز پلک ترا می فشرد

چه وزن گرم دل انگیزی ؟

سفر دراز نبود

عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد

و در مصاحبه باد و

شیروانی ها

اشاره ها به سر آغاز هوش برمی گشت

در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان

به جاجرود خروشان نگاه می کردی

چه اتفاق افتاد

که خواب سبز ترا سار ها درو کردند ؟

و فصل ‚ فصل درو بود

و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو

کتاب فصل ورق خورد

و

سطر اول این بود

حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا ست

نگاه می کردی

میان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جریان بود

به یادگاری شاتوت روی پوست فصل

نگاه می کردی

حضور سبز قبایی میان شبدرها

خراش صورت احساس را مرمت کرد

ببین همیشه خراشی است روی صورت

احساس

همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب

به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت

و روی شانه ما دست می گذارد

و ما حرارت انگشتهای روشن او را

بسان سم گوارایی

کنار حادثه سر می کشیم

ونیز یادت هست

و روی ترعه آرام؟

در آن مجادله زنگدار آب و زمین

که وقت از

پس منشور دیده می شد

تکان قایق ذهن ترا تکانی داد

غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست

همیشه با نفس تازه را باید رفت

و فوت باید کرد

که پاک پاک شود صورت طلایی مرگ

کجاست سنگ رنوس؟

من از مجاورت یک درخت می آیم

که روی پوست آن دست های ساده غربت

اثر

گذاشته بود

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی

شراب را بدهید

شتاب باید کرد

من از سیاحت در یک حماسه می آیم

و مثل آب

تمام قصه سهراب و نوشدارو را

روانم

سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد

و ایستادم تا

دلم قرار بگیرد

صدای پرپری

آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم

و بار دیگر در زیر آسمان مزامیر

در آن سفر که لب رودخانه بابل

به هوش آمدم

نوای بربط خاموش بود

و خوب گوش که دادم صدای گریه می آمد

و چند بربط بی تاب

به شاخه های تر بید تاب می خوردند

و درمسیر

سفر راهبان پاک مسیحی

به سمت پرده خاموش ارمیای نبی

اشاره می کردند

و من بلند بلند

کتاب جامعه می خواندم

و چند زارع لبنانی

که زیر سدر کهن سالی

نشسته بودند

مرکبات درختان خویش رادر ذهن شماره می کردند

کنار راه سفر کودکان کور عراقی

به خط

لوح حمورابی

نگاه می کردند

و در مسیر سفر روزنامه های جهان را مرور می کردم

سفر پر از سیلان بود

و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر

گرفته بود و سیاه

و بوی روغن می داد

و روی خاک سفر شیشه های خالی مشروب

شیارهای غریزه و سایه های مجال

کنار هم بودند

میان راه سفر از سرای مسلولین

صدای سرفه می آمد

زنان فاحشه در آسمان آبی شهر

شیار روشن جت ها را

نگاه می کردند

و کودکان پی پر پرچه ها روان بودند

سپورهای خیابان سرود می خواندند

و شاعران بزرگ

به برگ های مهاجر نماز می بردند

و راه دور سفر از میان آدم

و آهن

به سمت جوهر پنهان زندگی میرفت

به غربت تریک جوی آب می پیوست

به برق ساکت یک فلس

به آشنایی یک لحن

به بیکرانی یک رنگ

سفر مرا به زمین های استوایی برد

و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند

چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد

شد

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت

من از مصاحبت آفتاب می آیم

کجاست سایه ؟

ولی هنوز قدم ‚ گیج انشعاب بهار است

و بوی چیدن از دست باد می آید

و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج

به حال بیهوشی است

در این کشاکش رنگین کسی چه می داند

که سنگ عزلت من

در کدام نقطه فصل است

هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را

نمی شناسد

هنوز برگ

سوار حرف اول باد است

هنوز انسان چیزی به آب می گوید

و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است

و در مدار درخت

طنین بال کبوتر حضور مبهم رفتار آدمی زاد است

صدای همهمه می آید

و من مخاطب تنهای بادهای جهانم

و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را

به من می آموزند

فقط به من

و من مفسر گنجشک های دره گنگم

و گوشواره عرفان نشان تبت را

برای گوش بی آذین دختران بنارس

کنار جاده سرنات شرح داده ام

به دوش من بگذار ای سرود صبح ودا ها

تمام وزن طراوت را

که من

دچار گرمی گفتارم

و ای تمام درختان زیت خاک فلسطین

وفور سایه خود را به من خطاب کنید

به این مسافر تنها که از سیاحت اطراف طور می آید

و ازحرارت تکلیم درتب و تاب است

ولی مکالمه یک روز محو خواهد شد

و شاهراه هوا را

شکوه شاهپرک های انتشار حواس

سپید خواهد کرد

برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند

ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت

ولی هنوز سواری است پشت باره شهر

که وزن خواب خوش فتح قادسیه

به دوش پلک تر اوست

هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها

بلند می شود از خلوت

مزارع ینجه

هنوز تاجر یزدی ‚ کنار جاده ادویه

به بوی امتعه هند می رود از هوش

و در کرانه هامون هنوز می شنوی

بدی تمام زمین را فرا گرفت

هزار سال گذشت

صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد

و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد

و نیمه راه سفر روی ساحل جمنا

نشسته بودم

و عکس تاج محل را در آب

نگاه می کردم

دوام مرمری لحظه های اکسیری

و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ

ببین ‚ دوبال بزرگ

به سمت حاشیه روح آب در سفرند

جرقه های عجیبی است در مجاورت دست

بیا و ظلمت ادراک را چراغان کن

که یک اشاره بس است

حیات ‚ ضربه آرامی است

به تخته سنگ مگار

و در مسیر سفر مرغهای باغ نشاط

غبار تجربه را از نگاه من شستند

به من سلامت یک سرو را نشان دادند

و من عبادت احساس را

به پاس روشنی حال

کنار تال نشستم و گرم زمزمه کردم

عبور باید کرد

و هم نورد افق های دور باید شد

و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد

عبور باید کرد

و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد

من از کنار تغزل عبور می کردم

و موسم برکت بود

و زیرپای من ارقام شن لگد می شد

زنی شنید

کنار پنجره آمد نگاه کرد به فصل

در ابتدای خودش بود

ودست بدوی

او شبنم دقایق را

به نرمی از تن احساس مرگ برمیچید

من ایستادم

و آفتاب تغزل بلند بود

و من مواظب تبخیر خواب ها بودم

و ضربه های گیاهی عجیب رابه تن ذهن

شماره می کردم

خیال می کردیم

بدون حاشیه هستیم

خیال می کردیم

میان متن

اساطیری تشنج ریباس

شناوریم

و چند ثانیه غفلت حضور هستی ماست

در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم

که چشم زنی به من افتاد

صدای پای تو آمد خیال کردم باد

عبور می کند از روی پرده های قدیمی

صدای پای ترا در حوالی اشیا

شنیده بودم

کجاست جشن خطوط ؟

نگاه کن به تموج ‚ به انتشار تن من

من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟

و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان

پر از سطوح عطش کن

کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف

دقیق خواهد شد

و راز رشد پنیرک را

حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟

و در تراکم زیبای دست ها یک روز

صدای چیدن یک خوشه رابه گوش شنیدیم

و در کدام زمین بود

که روی هیچ نشستیم

و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟

جرقه های محال از وجود برمی خاست

کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد

و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ؟

و در مکالمه جسم ها ‚ مسیر سپیدار

چه

قدر روشن بود

کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟

عبور باید کرد

صدای باد می آید عبور باید کرد

و من مسافرم ای بادهای همواره

مرابه وسعت تشکیل برگ ها ببرید

مرا به کودکی شور آب ها برسانید

و کفش های مرا تا تکامل تن انگور

پر از تحرک زیبایی

خضوع کنید

دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر

در آسمان سپید غریزه اوج دهید

و اتفاق وجود مرا کنار درخت

بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک

و در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا به هم بزنید

روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور هیچ ملایم را

به من نشان بدهید

 

بابل | بهار 1345

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

...و خدا از تو نه بالاتر. نی، تنهاتر، تنهاتر

بالاها، پستی ها یکسان بین. پیدا نه، پنهان بین

بالی نیست، آیت پروازی هست

کَس نیست، رشته آوازی هست

پژواکی: رویایی پر زد رفت

شلپویی: رازی بود، در زد و رفت

اندیشه: کاهی بود، در آخور ما کردند

تنهایی: آبشخور ما کردند

این آب روان، ما ساده تریم

این سایه، افتاده تریم

نه تو می پایی، و نه من، دیده تر بگشا

مرگ آمد، در بگشا...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

انس

مثل یک مشت خاکستر محرمانه

روی گرمای ادراک پاشیده می شد.

فکر

آهسته بود.

آرزو دور بود

مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند.

درکجاهای پاییزهایی که خواهند آمد

یک دهان مشجر

از سفرهای خوب

حرف خواهد زد؟سهراب سپهرى - برگرفته از شعر تنهاى منظره - دفتر ما هيچ ما نگاه

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...