رفتن به مطلب

زندگی با آدمهای درون تو


پست های پیشنهاد شده

گاهی وقتا كه تنها میشینم و حوصله ام سر میره دلم میخواد كه به تو فكر كنم. دنبالت كه میگردم كمی گیج میشم ! آخه میگم تو ولی منظورم از تو یه وقت اون پسر بچه شیطون و بازیگوشیه كه وقتایی كه شوخی میكنی تو چشمات ورجه ورجه میكنه . همون وقتی كه برق میزنه و من میفهمم كه میخوای یه دست گل به آب بدی یا خودمو دست بندازی .

یه وقتایی اون آدم بداخلاقه میشی . همونی كه مشتاشو فشار میده و بدون اینكه بهم نگاه كنه لباشو گاز میگیره . همونی كه هیچی نمیگه و نمیگه و نمیگه و بعد یدفعه مثل ترقه بالا پایین میپره و داد میزنه : دوستت دارم . چرا اینو نمیفهمی ؟!! چرا اینطور نگام میكنی ؟؟

یه وقتایی اون عاشقه میشی . همون وقتایی كه میگی یه چیز بزرگ اومده توی گلوت و نه میره پایین و نه در میاد . همون وقتایی كه صدات میلرزه و وقتی ازت میپرسم عزیزم ؟ داری چیكار میكنی ؟ فین فین میكنی و میگی : هیچی دود سیگار اذیتم كرد . همون وقتایی كه حتی نمیگی دلت برام تنگ میشه . فقط میگی زود برگرد . وقتایی كه از اقرار به دلتنگی فرار میكنی و همه خیسی صورتت رو میندازی گردن مارلبرو .

یه وقتایی اون بیتربیته میشی . اونوقتایی كه دوست داری برام جوك بیتربیتی بگی و مثل دیوونه ها هر هر بخندی به زمین و زمان . رها و آزاد از این دنیا . انگار همه قوانین وضع شده این دنیا برات مثل همون مشق هر شبمونه كه وقتی مینوشتیمش اونچنان ازش فارغ میشدیم كه پرتش میكردیم كنار دیوار و تا عصر فردا سراغش نمیرفتیم . پیك عرقت رو میندازی بالا و میگی میشه بیتربیت بشم و من لبخند میزنم و چشمامو میبندم و تو آروغ میزنی و لپات قرمز میشه و پس كله ات رو میخارونی .

اون وقتایی كه بیحوصله ای رو دوست ندارم . اون وقتایی كه توی خونه راه میفتی و دستاتو از هم باز میكنی و خمیازه های طولانی میكشی و بعد خودت رو ول میكنی روی كاناپه . اونوقته كه حتی اگه بهت بگم پاهاتو بگیر بالا تا زیر مبل رو جارو كنم غر میزنی و میگی ولت كنم چونكه حوصله نداری . و بعدش كه میرم اونور و میبینم نشستی و با دقت داری برای مهتاب نقاشی كردن درخت رو توضیح میدی حسابی از دستت لجم میگیره . اونوقته كه دوست دارم یه عالمه غر بزنم و بگم منو كمتر از مهتاب دوست داری ؟!!

یه وقتایی اونقدر خودتو میزنی به نفهمی كه جدی جدی فكر میكنم این من بودم كه همیشه یكی از نمره های بالای كلاس رو ورقه ام جا میموند و همه جوابهامو میشد رو ورقه بغل دستیهام دید . وقتی ازت میپرسم بوی این عطر رو دوست داری یا مثلا این رنگ مو بهم میاد با شرمندگی میگی كه از این چیزها سر در نمیاری و وانمود میكنی عقلت به این چیزا قد نمیده . و اونوقته كه میفهمم اینم یه راهه كه میخوای بهم بگی هر چیزی و من دوست دارم تو هم داری . مثل هزار تا راه دیگه ای كه بلدی .

ولی از همه قشنگ ترش اون وقتاییه كه خیلی رسمی میشی . وقتی توی یه مهمونی با اون لبخند یخ زده و بیروح درباره فلسفه و سیاست و هنر و جنگ حرف میزنی . وقتی جواب اونهمه سوالات دیگرون رو با صدای آروم میدی . وقتی حتی برای یه لحظه تنهام نمیذاری و وقتی تو بحبوحه بحث ات برای چند لحظه دستم رو فشار میدی و توی گوشم میگی "دوستت دارم" . اونوقته كه دیگه هیچی دلم نمیخواد جز اینكه همینی باشی كه هستی . اونوقته كه با غرور سرم رو بالا میگیرم و سعی میكنم به همه بفهمونم كه این من هستم كه شبها میتونم تورو تو تنهاییم بغل كنم و ببوسم . و این منم كه زیر اون ملافه گلدار و سبك سرت رو تو بغلم میگیرم و منتظر میمونم تا بخوابی و تو اون لحظه ها صدای نفسهای آرومت رو میشنوم . و این منم كه دم دمای صبح وقتی از صدای خر و پفت بیدار میشم خودمو كوچولو میكنم تا تو بغلت جا بشم . و این منم كه صبحها با عجله لباسم رو میپوشم و همراه تو تند و تند مسواك میزنم و تا سر كوچه میدوم كه از سرویس جا نمونم و این منم كه ... من هستم كه بتو فكر میكنم . به یكی از آدمهای درون تو .

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...