رفتن به مطلب

واسه تو، واسه مهتاب!


پست های پیشنهاد شده

نمیخوام هر چی که میگم واسه تو ترانه باشه. هر چی که میگم نمیخوام همراهش قافیه باشه. نمیخوام یادم بره سادگی نوشته هام. ننویسم از خشونت، از خدا، از اون همه خنده و گریه توی بطن قصه هام. نمیخوام بیای بخونیم فکر کنی دارم میرم؟ دارم میام؟ هنوزم دلم میخواد مثلا همون روزای سخت انتظار. بنویسم واسه اون که میدونم یه روز میاد.

نمیخوام هرچی میگم شکل قصیده ها باشه. نمیخوام وقتیکه میخوام خودمو خالی کنم به قیمت پر شدن چشم یکی دیگه باشه. نمیخوام شعر بگم قصه بگم شبیه این نوشته ها. نمیخوام پر بشه قصه م از غم و قصه و آه. نمیخوام برات بگم دلم میخواد پیشم باشی. یه بدن بدون پوشش. یه برهن. روی تخت. توی انتهای جاده. یه کجای انتها. قید مقصدُ بزن. جاده یعنی بی انتها. نمیخوام بگم از این سکوت. از این شب سیاه. بدون ماه.

میخوام هرچی که میگم همین باشه که میشناسی. میخوام وقتی که دلت از همه دنیا میگیره. بدونی منم هنوز همینجا با این همه کاغذ سفید یا خط خطی، مثل توام. مثل اون وقتی که میگفتی میخوای دیوونه باشی یا میخوای تجربه شو داشته باشی. نمیخوام جوابمو شعر بگی، از توی کتاب اون کسی که میشناسیش، نمیشناسم. نمیخوام نوشته هاتو گم کنی تو حرفای صد تا یه غاز اینواون. که میخوام برم؟ بمونم؟ چمدون میخوام؟ نمیخوام؟ من میخوام برم بیرون. تقصیر تو نیست عزیزم. من خودم یادت دادم.

هنوزم دلم میخواد سادگی کسی رو باور بکنم. حتی اون همه کسانی که میخوان بیان، نوشته هام رو ببینن یا بخونن. یا همونها که میخوان گریه کنن. جا ندارن. میان و عاشق قصه هام میشن. خیلی از ترانه هامو. قصه هامو ندیدن. طفلکی ها نمیدونن، که دارن تو گریه های این و اون خودشونو، خاطراتشون رو، همه گریه های نکردشونو انکار میکنن. اونا تنها نمیدونن که یه روزی چطوری گریه میکردن واسه اون. اونی که یه روز اومد، یه روزی رفت، خاطره موند.

اونا حتی نمیدونن که اگه بگن دیگه عاشق نمیشن خنده داره. اونا حتی نمیدونن عاشقی چه مزه ای، چه رنگی داره. طفلکیها چقدَر تنها شدن.

اون روش رو دوست ندارم. نمیخوام بشم شبیه اون همه آدمهای سبیل کلفت و مو سفید كه میشینن دور میز. داد میزنن. هوار هوار، همه ی گنجینه ادب یا شعر رفته به باد. همه ی اون آدما پیر و سیاه و قد بلند که فقط از اون همه شعر و غزل. از اون همه شبای بی گریه قبل. براشون عشق به وطن. عشق به خدا مونده به یاد.

بیا مثل اون روزای قبل کودکیت ساده بشیم. انگاری بارون میاد تو کوچه از یه عالمه بچه تُخس. فقط اون دیوونه ها. میرن بیرون. داد میزنن: بارون بیا. راستی اسم تو چیه؟ چند نفرین؟ خواهر داری؟ راستی مدرسه میری؟ شعر میخونی؟ نقاشی هامو ندیدی؟ شکلات دارم. میخوای؟ راستی آب رنگتو اینبار با خودت برام بیار.

من هنوز همونجا موندم منو خوب به یاد داری؟

راستی وقتی که بازم خواستی بیای از این ورا. نمیخوای نوشته هات، نقاشی هاتو بیاری؟ نمیخوای مثل قدیم چیز بنویسیم؟ بکشیم؟ نمیخوای بالا بلندی که میشه بریم بالا از اون درختای هنوز گل نزده، به بچه های ناز نازی بخندیم و جدا بشیم؟ من الان دوتا پیراشکی، یه لیوان شیر هم دارم، تو هم میخوای؟ نمیخوای بریم تو حوض، یخ بزنیم، مریض بشیم، گریه کنیم؟ نمیخوای بریم بیرون؟ نریم زیر یه سایبون، دوباره خیس خیس بشیم؟ راستی من بازم همینجام. نمیخوای اگر دوباره اومدی با هم بازی کنیم، نگی شما بگی مسیح؟ نمیخوای ظهر که میشه به خواب نریم، به ساعتِ کند ِ اتاق خیره بشیم؟ نمیخوای منتظر همدیگه باشیم تا بازم بازی کنیم؟ من هنوزهم معنی خیلی چیزا یادم میاد.

اگه یک روز دوباره دلت برام تنگ شده بود بهم بگو. میامو کوچه رو پر میکنیم از صدای خنده های دیوونگیمون//...

به یاد اون شعرهایی كه یا ننوشتم یا اگه نوشتم گم شد . به یاد اون روزای دور . روزای خوب سادگی

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...