رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

کسی که مثل هیچ کس نیست

 

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام

و پلک چشمم هی می پرد

و کفشهایم هی جفت میشوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

من خواب آن ستاره ی قرمز را

وقتی که خواب نبودم دیده ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی دیگر

کسی بهتر

کسی که مثل هیچ کس نیست مثل پدرنیست

مثل انسی نیست

مثل یحیی نیست

مثل مادر نیست

و مثل آن کسی ست که باید باشد

و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است

و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر

و از برادر سید جواد هم که رفته است

و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد

و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمیترسد

و اسمش آن چنانکه مادر

در اول نماز و در آخر نماز صدایش میکند

یا قاضی القضات است

یا حاجت الحاجات است

و میتواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشمهای بسته بخواند

و میتواند حتی هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد

ومی تواند از مغازه ی سید جواد هر چه قدر جنس که لازم دارد نسیه بگیرد

و میتواند کاری کند که لامپ "الله"

که سبز بود مثل صبح سحر سبز بود

دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود

آخ ...

چه قدر روشنی خوبست

چه قدر روشنی خوبست

و من چه قدر دلم می خواهد

که یحیی

یک چارچرخه داشته باشد

و یک چراغ زنبوری

و من چه قدر دلم میخواهد

که روی چارچرخه یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم

و دور میدان محمدیه بچرخم

آخ ...

چه قدر دور میدان چرخیدن خوبست

چه قدر روی پشت بام خوابیدن خوبست

چه قدر باغ ملی رفتن خوبست

چه قدر مزه ی پپسی خوبست

چه قدر سینمای فردین خوبست

و من چه قدر از همه ی چیزهای خوب خوشم می آید

و من چه قدر دلم میخواهد

که گیس دختر سید جواد را بکشم

چرا من این همه کوچک هستم

که در خیابانها گم میشوم

چرا پدر که این همه کوچک نیست

و در خیابانها هم گم نمی شود

کاری نمی کند که آن کسی که بخواب من آمده ست روز آمدنش را جلو بیاندازد

و مردم محله کشتارگاه که خاک باغچه هاشان هم خونیست

و آب حوض هاشان هم خونیست

و تخت کفش هاشان هم خونیست

چرا کاری نمی کنند

چرا کاری نمی کنند

چه قدر آفتاب زمستان تنبل است

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

چرا پدر فقط باید

در خواب خواب ببیند

من پله های پشت بام را جارو کرده ام

و شیشه های پنجره را هم شسته ام

کسی می آید

کسی می آید

کسی که در دلش با ماست در نفسش با ماست در صدایش با ماست

کسی که آمدنش را نمی شود

گرفت

و دستبند زد و به زندان انداخت

کسی که زیر درختهای کهنه ی یحیی بچه کرده است

و روز به روز بزرگ میشود

کسی از باران از صدای شر شر باران

از میان پچ و پچ گلهای اطلسی

کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید

و سفره را می اندازد

و نان را قسمت میکند

و پپسی را قسمت میکند

و باغ ملی را قسمت میکند

و شربت سیاه سرفه را قسمت میکند

و روز اسم نویسی را قسمت میکند

و نمره مریضخانه را قسمت میکند

و چکمه های لاستیکی را قسمت میکند

و سینمای فردین را قسمت میکند

و رخت های دختر سید جواد را قسمت میکند

و هر چه را که باد کرده باشد قسمت میکند

و سهم ما را هم می دهد

من خواب دیده ام...

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

نيست ياری تا بگويم راز خويش

ناله پنهان كرده ام در ساز خويش

چنگ اندوهم ، خدا را ، زخمه ای

زخمه ای ، تا بركشم آواز خويش

بر لبانم قفل خاموشی زدم

با كليدی آشنا بازش كنيد

كودك دل رنجه ی دست جفاست

با سرانگشت وفا نازش كنيد

پر كن اين پيمانه را ای هم نفس

پر كن اين پيمانه را از خون او

مست مستم كن چنان كز شور می

باز گويم قصه ی افسون او

رنگ چشمش را چه می پرسی زمن

رنگ چشمش كی مرا پابند كرد

آتشی كز ديدگانش سر كشيد

اين دل ديوانه را دربند كرد

من چه می دانم سرانگشتش چه كرد

در ميان خرمن گيسوی من

آنقدر دانم كه اين آشفتگی

زان سبب افتاده اندر موی من

آتشی شد بر دل و جانم گرفت

راهزن، شد راه ايمانم گرفت

رفته بود از دست من دامان صبر

چون ز پا افتادم آسانم گرفت

گم شدم در پهنه ی صحرای عشق

در شبی چون چهره ی بختم سياه

ناگهان بی آنكه بتوانم گريخت

بر سرم باريد باران گناه

مستی ام از سر پريد ، ای هم نفس

بار ديگر پر كن، اين پيمانه را

خون بده، خون دل آن خود پرست

تا به پايان آرم اين افسانه را

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد

 

و اين منم

زني تنها

در آستانه فصلي سرد

در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين

و يأس ساده و غمناک اسمان

و ناتواني اين دستهاي سيماني .

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دي ماه است

من راز فصلها را ميدانم

و حرف لحظه ها را ميفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ، خاک پذيرنده

اشارتيست به آرامش

 

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

 

در کوچه باد ميآمد

در کوچه باد ميآمد

و من به جفت گيري گلها ميانديشم

به غنچه هايي با ساقهاي لاغر کم خون

و اين زمان خسته ي مسلول

و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد

مردي که رشته هاي آبي رگهايش

مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش

بالا خزيده اند و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را

تکرار مي کنند

-سلام

- سلام

و من به جفت گيري گل ها ميانديشم

 

 

در آستانه فصلي سرد

در محفل عزاي آينه ها

و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ

و اين غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه مي شود به آن کسي که ميرود اينسان

صبور ،

سنگين ،

سرگردان .

فرمان ايست داد .

چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت

زنده نبوده است.

 

 

در کوچه باد ميايد

کلاغهاي منفرد انزوا

در باغهاي پير کسالت ميچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقيري دارد .

 

 

آنها ساده لوحي يک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون ديگر

ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گيسوان کودکيش را

در آبهاي جاري خواهد رخت

و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است

در زير پالگد خواهد کرد؟

 

 

اي يار ، اي يگانه ترين يار

چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند .

انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده ها

نمايان شدند

انگار از خطوط سبز تخيل بودند

آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس ميزدند

انگار

آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها ميسوخت

چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

تمام روز را در آئينه گريه ميکردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پيلهء تنهائيم نميگنجيد

و بوي تاج کاغذيم

فضاي آن قلمرو بي آفتاب را

آلوده کرده بود

نميتوانستم ، ديگر نميتوانستم

صداي کوچه ، صداي پرنده ها

صداي گمشدن توپهاي ماهوتي

و هايهوي گريزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهاي کف صابون

در انتهاي ساقه اي از نخ صعود ميکردند

و باد ، باد که گوئي

در عمق گودترين لحظه هاي تيرهء همخوابگي نفس ميزد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار ميدادند

و از شکافهاي کهنه ، دلم را بنام ميخواندند

 

تمام روز نگاه من

به چشمهاي زندگيم خيره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من ميگريختند

و چون دروغگويان

به انزواي بي خطر پناه ميآورند

 

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء تلاقي و پايان نميرسند ؟

به من چه داديد ، اي واژه هاي ساده فريب

و اي رياضت اندامها و خواهش ها ؟

اگر گلي به گيسوي خود ميزدم

از اين تقلب ، از اين تاج کاغذين

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فريبنده تر نبود ؟

 

چگونه روح بيابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ايمان گله دورم کرد !

چگونه ناتمامي قلبم بزرگ شد

و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نکرد !

چگونه ايستادم و ديدم

زمين به زير دو پايم ز تکيه گاه تهي ميشود

و گرمي تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نميبرد !

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهيد اي چراغ هاي مشوش

اي خانه هاي روشن شکاک

که جامه هاي شسته در آغوش دودهاي معطر

بر بامهاي آفتابيتان تاب ميخورند

 

مرا پناه دهيد اي زنان سادهء کامل

که از وراي پوست ، سر انگشت هاي نازکتان

مسير جنبش کيف آور جنيني را

دنبال ميکند

و در شکاف گريبانتان هميشه هوا

به بوي شير تازه ميآميزد

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهيد اي اجاقهاي پر آتش - اي نعل هاي

خوشبختي -

و اي سرود ظرفهاي مسين در سياهکاري مطبخ

و اي ترنم دلگير چرخ خياطي

و اي جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهيد اي تمام عشق هاي حريصي

که ميل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره هاي خون تازه ميآرايد

 

تمام روز تمام روز

رها شده ، رها شده ، چون لاشه اي بر آب

به سوي سهمناک ترين صخره پيش ميرفتم

به سوي ژرف ترين غارهاي دريائي

و گوشتخوارترين ماهيان

و مهره هاي نازک پشتم

از حس مرگ تير کشيدند

 

نمي توانستم ديگر نمي توانستم

صداي پايم از انکار راه بر ميخاست

و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دريچه گذر داشت ، با دلم ميگفت

" نگاه کن

تو هيچگاه پيش نرفتي

تو فرو رفتي .

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

بر او ببخشائيد

بر او که گاهگاه

پيوند دردناک وجودش را

با آب هاي راکد

و حفره هاي خالي از ياد مي برد

و ابلهانه مي پندارد

که حق زيستن دارد

بر او ببخشائيد

بر خشم بي تفاوت يک تصوير

که آرزوي دور دست تحرک

در ديدگان کاغذيش آب مي شود

 

بر او ببخشائيد

بر او که در سراسر تابوتش

جريان سرخ ماه گذر دارد

و عطرهاي منقلب شب

خواب هزار سالهء اندامش را

آشفته مي کند

 

بر او ببخشائيد

بر او که از درون متلاشيست

اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور مي سوزد

و گيسوان بيهده اش

نوميدوار از نفوذ نفس هاي عشق مي لرزد

 

اي ساکنان سرزمين سادهء خوشبختي

اي همدمان پنجره هاي گشوده در باران

بر او ببخشائيد

بر او ببخشائيد

زيرا که محسور است

زيرا که ريشه هاي هستي بارآور شما

در خاک هاي غربت او نقب مي زنند

و قلب زودباور او را

با ضربه هاي موذي حسرت

در کنج سينه اش متورم مي سازند.

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

امشب آن حسرت ديرينه من

در بر دوست بسر مي آيد

در فروبند و بگو خانه تهي است

زين سپس هر كه به در مي آيد

 

شانه كو، تا كه سر و زلفم را

درهم و وحشي و زيبا سازم

بايد از تازگي و نرمي و لطف

گونه را چون گل رؤيا سازم

 

سرمه كو، تا كه چو بر ديده كشم

راز و نازي به نگاهم بخشد

بايد اين شوق كه در دل دارم

جلوه بر چشم سياهم بخشد

 

چه بپوشم كه چو از راه آيد

عطشش مفرط و افزون گردد

چه بگويم كه ز سحر سخنم

دل بمن بازد و افسون گردد

 

آه، اي دخترك خدمتگار

گل بزن بر سر و بر سينه من

تا كه حيران شود از جلوه گل

امشب آن عاشق ديرينه من

 

چو ز درآمد و بنشست خموش

زخمه بر جان و دل چنگ زنم

با لب تشنه دو صد بوسه شوق

بر لب باده گلرنگ زنم

 

ماه اگر خواست كه از پنجره ها

بيندم در بر او مست و پريش

آنچنان جلوه كنم كاو ز حسد

پرده ابر كشد بر رخ خويش

 

تا چو رؤيا شود اين صحنه عشق

كندر و عود در آتش ريزم

زآن سپس همچو يكي كولي مست

نرم و پيچنده ز جا بر خيزم

 

همه شب شعله صفت رقص كنم

تا ز پا افتم و مدهوش شوم

چو مرا تنگ در آغوش كشد

مست آن گرمي آغوش شوم

 

آه، گوئي ز پس پنجره ها

بانگ آهسته پا مي آيد

اي خدا، اوست كه آرام و خموش

بسوي خانه ما مي آيد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

فاتح شدم

خود را به ثبت رساندم

خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم

و هستیم به یک شماره مشخص شد

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

دیگر خیالم از همه سو راحت است

آغوش مهربان مام وطن

پستانک سوابق پر افتخار تاریخی

لالایی تمدن و فرهنگ

و جق و جق جقجقه قانون ...

آه

دیگر خیالم از همه سو راحتست

از فرط شادمانی

رفتم کنار پنجره با اشتیاق ششصد و هفتاد و هشت بار هوا را که از اغبار پهن

و بوی خاکروبه و ادرار ‚ منقبض شده بود

درون سینه فرو دادم

و زیر ششصد و هفتاد و هشت قبض بدهکاری

و روی ششصد و هفتاد و هشت تقاضای کار نوشتم : فروغ فرخزاد

در سرزمین شعر و گل و بلبل

موهبتیست زیستن ‚ آن هم

وقتی که واقعیت موجود بودن تو پس از سالهای سال پذیرفته میشود

جایی که من با اولین نگاه رسمیم از لای پرده ششصد و هفتاد و هشت شاعر را می بینم

که حقه باز ها همه در هیات غریب گدایاین

در لای خاکروبه به دنبال وزن و قافیه می گردند

و از صدای اولین قدم رسمیم

یکباره از میان لجنزارهای تیره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز

که از سر تفنن خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند

با تنبلی به سوی حاشیه روز می پرند

و اولین نفس زدن رسمیم

آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ

محصول کارخانجات عظیم پلاسکو

موهبتیست زیستن آری

در زادگاه شیخ ابودلقک کمانچه کش فوری

و شیخ ‚ ای دل ‚ ای دل تنبک تبار تنبوری

شهر ستارگان گران ‚ وزن ساق و باسن و پستان و پشت جلد و هنر

گهواره مولفان فلسفه ی ای بابا به من چه ولش کن

مهد مسابقات المپیک هوش - وای

جایی که دست به هر دستگاه نقلی تصویر و صوت میزنی از آن

بوق نبوغ نابغه ای تازه سال می آید

و برگزیدگان فکری ملت

وقتی که در کلاس اکابر حضور می یابند

هر یک به روی سینه ششصد و هفتاد و هشت کباب پز برقی و بر دو دست ششصد و هفتاد و هشت ساعت ناوزر ردیف کرده و میدانند

که ناتوانی از خواص تهی کیسه بودنست نه نادانی

فاتح شدم بله فاتح شدم

کنون به شادمانی این فتح

در پای آینه با افتخار ششصد و هفتاد و هشت شمع نسیه می افروزم

و می پرم به روی طاقچه تا با اجازه چند کلامی

در باره فوائد قانونی حیات به عرض حضورتان برسانم

و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگیم را

همراه با طنین کف زدنی پر شور

بر فرق فرق خویش بکوبم

من زنده ام بله مانند زنده رود که یکروز زنده بود

و از تمام آن چه که در انحصار مردم زنده ست بهره خواهم برد

من می توانم از فردا

در کوچه های شهر که سرشار از مواهب ملیست

و در میان سایه های سبکبار تیرهای تلگراف

گردش کنان قدم بردارم

و با غرور ششصد و هفتاد و هشت بار به دیوار مستراح های عمومی بنویسم

“خط نوشتم که خر کند خنده”

من می توانم از فردا

همچون وطن پرست غیوری

سهمی از ایده آل عظیمی که اجتماع

هر چارشنبه بعد از ظهر ‚ آن را

با اشتیاق و دلهره دنبال میکند

در قلب و مغز خویش داشته باشم

سهمی از آن هزار هوس پرور هزار ریالی

که می توان به مصرف یخچال و مبل و پرده رساندش

یا آنکه در ازای ششصد و هفتاد و هشت رای طبیعی

آن را شبی به ششصد و هفتاد و هشت مرد وطن بخشید

من می توانم از فردا

در پستوی مغازه خاچیک

بعد از فرو کشیدن چندین نفس ز چند گرم جنس دست اول خالص

و صرف چند بادیه پپسی کولای ناخالص

و پخش چند یا حق و یا هو و وغ وغ و هو هو

رسما به مجمع فضلای فکور و فضله های فاضل روشنفکر

و پیران مکتب داخ داخ تاراخ تاراخ بپیوندم

و طرح اولین رمان بزرگم را

که در حوالی سنه یکهزار و ششصد و هفتاد و هشت شمسی تبریزی

رسما به زیر دستگاه تهیدست چاپ خواهد رفت

بر هر دو پشت ششصد و هفتاد و هشت پاکت

اشنوی اصل ویژه بریزم

من می توانم از فردا

با اعتماد کامل

خود رابرای ششصد و هفتاد و هشت دوره به یک دستگاه مسند مخمل پوش

در مجلس تجمع و تامین آتیه

یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم

زیرا که من تمام مندرجات مجله هنر و دانش و تملق و کرنش را می خوانم

و شیوه درست نوشتن را می دانم

من در میان توده سازنده ای قدم به عرصه هستی نهاده ام

که گرچه نان ندارد اما به جای آن میدان دید و باز و وسیعی دارد

که مرزهای فعلی جغرافیاییش

از جانب شمال به میدان پر طراوت و سبز تیر

و از جنوب به میدان باستانی اعدام

و در مناطق پر ازدحام به میدان توپخانه رسیده ست

و در پناه آسمان درخشان و امن امنیتش

از صبح تا غروب ششصد و هفتاد و هشت قوی قوی هیکل گچی

به اتفاق ششصد و هفتاد و هشت فرشته

آن هم فرشته از خاک وگل سرشته

به تبلیغ طرح های سکون و سکوت مشغولند

فاتح شدم بله فاتح شدم

پس زنده باد 678 صادره از بخش 5 ساکن تهران

که در پناه پشتکار و اراده

به آن چنان مقام رفیعی رسیده است که در چارچوب پنجره ای در

ارتفاع ششصد و هفتاد و هشت متری سطح زمین قرار گرفته ست

و افتخار این را دارد که می تواند از همین دریچه نه از راه پلکان خود را

دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند

و آخرین وصیتش اینست

که در ازای ششصد و هفتاد و هشت سکه حضرت استاد آبراهام صهبا مرثیه ای به قافیه کشک

در رثای حیاتش رقم زند

 

 

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

کسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد کرد

کسي مرا به ميهماني گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردني ست

 

فروغ فرخزاد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان

زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست

 

زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار

زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم

 

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

روز اول پیش خود گفتم

 

دیگرش هرگز نخواهم دید

 

روز دوم باز میگفتم

 

لیک با اندوه و با تردید

 

روز سوم هم گذشت اما

 

بر سر پیمان خود بودم

 

ظلمت زندان مرا می کشت

 

باز زندان بان خود بودم

 

آن من دیوانه ی عاصی

 

در درونم های و هو می کرد

 

مشت بر دیوارها می کوفت

 

روزنی را جست وجو می کرد

 

در درونم راه می پیمود

 

همچو روحی در شبستانی

 

بر درونم سایه می افکند

 

همچو ابری در بیابانی

 

می شنیدم نیمه شب در خواب

 

های های گریه هایش را

 

در صدایم گوش میکردم

 

درد سیال صدایش را

 

شرمگین می خواندمش بر خویش

 

از چه رو بیهوده گریانی

 

در میان گریه مینالید

 

دوستش دارم نمیدانی

 

بانگ او آن بانگ لرزان بود

 

کز جهانی دور بر میخاست

 

لیک در من تا که می پیچید

 

مرده ای از گور بر میخاست

 

مرده ای کز پیکرش میریخت

 

عطر شور انگیز شب بو ها

 

قلب من در سینه می لرزید

 

مثل قلب بچه آهو ها

 

در سیاهی پیش می آمد

 

جسمش ازذرات ظلمت بود

 

چون به من نزدیک تر می شد

 

ورطه ی تاریک لذت بود

 

می نشستم خسته در بستر

 

خیره در چشمان رویا ها

 

زورق اندیشه ام، آرام

 

می گذشت از مرز دنیا ها

 

باز تصویری غبار آلود

 

ز آن شب کوچک ،شب میعاد

 

ز آن اطاق ساکت سر شار

 

از سعادت های بی بنیاد

 

در سیاهی دست های من

 

می شکفت از حس دستانش

 

شکل سر گردانی من بود

 

بوی غم میداد چشمانش

 

ریشه هامان در سیاهی ها

 

قلب هامان میوه های نو

 

یکدگر را سیر میکردیم

 

با بهار باغ های دور

 

می نشستم خسته در بستر

 

خیره در چشمان رویاها

 

زورق اندیشه ام آرام

 

می گذشت از مرز دنیاها

 

روز ها رفتند و من دگر

 

خود نمیدانم کدامینم

 

آن من سر سخت مغرورم

 

یا من مغلوب دیرینم؟

 

بگذرم گر از سر پیمان

 

می کشد این غم دگر بارم

 

می نشینم،شاید او آید

 

عاقبت روزی به دیدارم

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

او ز من رنجیده است

آن دو چشم نکته بین و نکته گیر

در من آخر نکته ای بد دیده است !

من چه می دانم که او

با چه مقیاسی مرا سنجیده است !

من همان هستم که بودم ، شاید او

چون مرا دیوانه ی خود دیده است

بیوفایی می کند بلکه من

دور از دیدار او عاقل شوم !

او نمی داند که من ، دوست می دارم جنون عشق را

من نمی خواهم که حتی لحظه ای

لحظه ای از یاد او غافل شوم !

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

ﺍﺯ ﺩﺭﺩﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﯽ ﻧﺎﻟﻨﺪ ،ﺿﺮﺑﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﻬﻤﮕﯿﻦ ﺑﺎﺷﺪ ، ..

ﺩﺭﺩ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺎﺷﺪ ، ..

ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺩﺵ ﻻﻝ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...!

ﻓﺮﻭﻍ ﻓﺮﺥ ﺯﺍﺩ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

ﻣﻦ ﺧﻮﺍﺏ ﺁﻥ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﯼ ﻗﺮﻣﺰ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺍﺏ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ

ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ

ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ

ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ

ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮ

ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﯿﺴﺖ

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

از من اي محبوب من با يك من ديگر

كه تو او را در خيابان هاي سرد شهر

با همين چشمان عاشق باز خواهي يافت

گفتگو كن

و به ياد آور مرا در بوسه اندوهگين او

بر خطوط مهربان زير چشمانت ..

به اشتراک گذاری این ارسال


لینک به ارسال

Join the conversation

You can post now and register later. If you have an account, sign in now to post with your account.

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از ۷۵ اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • جدید...