رفتن به مطلب

گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...


پست های پیشنهاد شده

پیراهن لحظه هایم بوی تعفن ماتم گرفته است

 

احساس گرما میکنم از شرم نبودنت

 

و لحظه هایی که خیس از عرق خجالت میشوم وقتی که بدون حضورت نفس میکشم

 

اما چه فایده می گویند "تقدیر تو این بوده است"

 

شرمنده ام

 

لحظه ای چشمهایتان را ببندید

 

میخواهم عریان شوم از لحظه های تلخ جدایی

 

و جامه ای نو به تن کنم اگر چه سیاه..

 

که بعد تو اگرچه زنده ام اما در سیاهی محض....:icon_gol:

 

تقدیم به کسی که برایم پدری کردو رفتــــــــــــــــــــــــــ....:icon_gol:

لینک ارسال
  • پاسخ 149
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

  • peyman sadeghian

    150

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پست های محبوب

یه حس...یه خاطره...یه قطره اشک   نم قشنگ بارون رو شیشه.........بخار چای......داغی لذت بخش لیوان....   حس امنیت....پشت شیشه..گرما و صدای بخاری...   یه عکس....یه دنیا خاطره......یه قطره اشک

بازم دلتنگ شدم و اومدم اینجا   اینجا انگار قرص اعصاب....آرامبخشه..   یادش بخیر جوان بودیم و جویای نام..   یه دنیا خاطره رو سرم خراب میشه تا میام اینجا اما نمیدونم چرا میام؟   حس عجیبی داره...ه

وقتی ته خط میرسی   وقتی چیزی واسه از دست دادن نداری   حسی که داری چیزی شبیه به حس آدمیه که لب یه پرتگاه ایستاده   به پایین نگاه میکنه ....داره تو ذهنش مرور میکنه لحظه ای که سقوط میکنه تا برسه پا

خیلی سخته وقتی خودت شدید احتیاج به یه دل سیر گریه داری برای اینکه دل نازکی که به چشمان تو خیره نگاه میکنه و با اون نگاه معصومانه محبت از دست رفته ی پدرش رو تقاضا میکنه ،نشکنه ، نتونی گریه کنی در عوض بخندی و بهش دلداری بدی...

 

خیلی سخته خیسی چشمانی رو ببینی که که براشون جون میدی....اما دم نزنی و در عوض سعی کنی شادشون کنی..

 

خیلی سخته به خدا...

 

خیلی دوست دارم سرم رو بگذارم رو بالش و صبح از خیسی بالش بیدار بشمsigh.gif

 

کاش من هم میتونستم به سادگی اون گریه کنم ....

 

شدیدا خودم به یه شانه برای گریه کردن احتیاج دارم...........

حالا چطور میشه شانه هایم رو تکیه گاه کنم بدون اینکه از شدت گریه نلرزه؟

 

ای بابا............

شب خوش:icon_gol:

لینک ارسال

خیلی وقته از آینه وحشت دارم

 

وقتی میرم جلوش هر روز یه آدم جدید میبینم

 

گاهی آدم توی آینه میخنده

گاهی اونقدر عصبانیه که میترسم ازش

 

به پیشونیش که زل میزنم

هر روز چینهای بیشتری روش میبینم

 

آهی میکشم و به خودم میگم ...پیر شدی پیمــــــــــــــــــــــــــان....پیر شدی...

خط پیشانی ام بالاتر رفته..غبار روزگار کم کم روی موهام نشسته ..

 

هـــــــــــــــــــــــــــــــی...

کاری که میتونم بکنم اینه که سرموبندازم پایین و برمhanghead.gif

لینک ارسال

از آخرین باری که به خودم فکر کردم خیلی وقت گذشته

اونقدر که اصلا یادم نمیاد کی و کجا بوده .....

تا یادم میاد به تو فکر کرده ام

شاید این فکر کردن نمودی در زندگی تو نداشته اما بوده

لحظه لحظه های زندگی ام رنگ و بوی تورا گرفته است

گرچه همانطور که همیشه خودم میگفتم

چقدر زود دیر شد

این صفحه کلید .صدای تق تق کلیدها ...کم کم توی هق هق من گم میشه

فقط تو دلتنگ نیستی عزیزم

میدانم حضورم.....نوشته هام ....یادوخاطراتم آزارت میدهد

همین است دیگر...میگویند خاک گور سرد است ...کاش برسرمزارم آمده بودی تاشاید کمی داغ دلت سرد شود

 

 

لینک ارسال

گاهی وقتها یه سکوت خیلی حرفها میزنه...گاهی یه ساعت حرف قد یه لحظه سکوت معنا نداره

 

گاهی یه اخم از صدتا لبخند بهتره گاهی یه لبخند تلخی صدتا اخم و از بین میبره

 

گاهی یه سلام از صدتا خداحافظی تلخ تر میشه گاهی یه خداحافظی قد صدتا سلام شیرینه

 

گاهی یه اسم از صدتا آرامبخش بهتره گاهی صدتا آرامبخش هم نمیتونه داغ یه اسم رو آروم کنه

 

گاهی...........

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آره عزیزم....

 

این همون سکوتیه که خط اول گفتم....:icon_gol:

لینک ارسال
  • 4 weeks later...

ورقهای پوسیده دفتر زندگی ام را ورق میزدم

 

ورقهایی که خیلی زود به مرز پوسیدگی رسیده اند

 

کاغذهایی که روزگاری تا شست یا هفتاد سال عمر میکرد اکنون در سن 28 سالگی پوسیده اند

 

کاغذهایی که باید حالا حالاها فشار نوک خودکار زندگی را باید تحمل میکرد اکنون با کوچکترین فشار مدادی پاره میشود اما در خود میشکند و کسی متوجه نیست

 

خیلی با احتیاط ورق میزنم

گویی دفتری صدساله است

 

بی خیال میشوم و میبندم این کتب نو پوسیده را

 

شاید روزگاری دیگر صحافی قهار

بند بزند این کتاب از هم وارفته را:icon_gol:

لینک ارسال

چه لذتی دارد از غم گفتن......

 

از غم نوشتن و از غم خواندن

 

خیلی دلم گرفته...چرا شو نمیدونم

 

مثل همیشه ...واژگانم در حصار تکرار و عادت اسیر گشته اند

 

حرفی دیگر ندارم

 

دلم یه بیابان داغ میخواد که توش برسم پای یه آب خنک زیر سایه ای

 

کفشهایم را بکنم و در آب بگذارم پاهایی را که از داغ زخم زبان مجروح است

 

چشمهایم را ببندم و بدون اینکه کسی مزاحمم شود بخوابم

 

خوابی به عمق عمیق ترین عواطفی که شکسته است

 

دیگر چه اهمیت دارد کجا باشم

 

بدون تو ناکجا آباد هم نخواهم بود:icon_gol:

لینک ارسال
  • 3 weeks later...
  • 2 weeks later...

وقتی هزارتا حرف تو گلوت گیر میکنه و نمیتونی بزنی

 

وقتی یه چیزی از درون آزارت میده اما نمیتونی تخلیه ش کنی

 

وقتی کارهایی از بعضیا میبینی که نمیتونی دیگه حرفهاشونو باورکنی

 

چیکار باید کرد؟

 

وقتی یکی یه متن رو واسه تو میفرسته و میگه منظورم تو هستی اما واسه صدنفر دیگه همون پیغام رو میده

 

وقتی نمیتونی هنوز خیلی چیزها رو واسه خودت حلاجی کنی

 

چیکار باید کرد؟

 

وقتی سر دوراهی یه انتخاب سخت میایستی

 

وقتی بهرحال وقتی انتخاب کردی متهم به اشتباه میشی

 

نمیتونی خودت باشی

 

چیکار باید کرد؟

 

وقعا.............!!!

 

چیکارباید کردhanghead.gif

لینک ارسال

حس میکنم مرگ را دوست دارم

 

هر روز بیشتر از دیروز

 

اما حس مردن هم نیست .....به کجا میروم نمیدانم!

 

راستی ! تو میدانی چرا دلم گرفته است؟

 

آری حتما میدانی...چون ارتباط نزدیکی با احساس تو دارد

 

نکند توهم دلت گرفته است؟نکند میخواهی از من دور شوی....

 

هرگز!

 

حتی فکرش را هم نمیکنم .... فضای این خانه بدون تو معنایی ندارد،نرو!

 

تو و این خونه رو با هم میخوام .....تو نباشی دل من میگیره

 

تا ته قصه بمون با من.....بذار این دلخوشی عادت شه

 

من بی تو یعنی هیچ

 

من بی تو یعنی مرگ

 

من بی تو یعنی

 

یک درخت بی برگ

 

139520.jpg

لینک ارسال

یادته اون روزهای خوب یادته؟

چشمهای زیادی محجوب یادته؟

قرار صبح خروس خون یادته؟

تو به من میگفتی مجنون ،یادته؟

یادته یه صیح تاشب قدم زدیم

کلی خاطره واسم رقم زدیم

زیر برف توی خیابون یادته؟

ولی داغ بود تو دلهامون ،یادته؟

گل سرخی که آوردم یادته؟

ولی جاش دلت رو بردم ،یادته؟

وعده ی کنار گلبرگ یادته؟

قسم تا لحظه ی مرگ یادته؟

12229287387355333474.jpg

لینک ارسال
  • 3 weeks later...

آخیــــــــــــــــــــــــــــش !!! راست میگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه

 

بالاخره رسیدم ...خسته و کوفته...عطش عجیبی دارم واسه نوشتن ..لبهای قلمم میسوزد

 

پوست پوست شده است ...

 

میدانم با نوشتن خون میافتد...و سر باز میکند هرچه زخم کهنه و قدیمی ست..

 

بی خیال میشوم و ولو میشوم روی تخت خاطرات و غرق میشوم در اقیانوسی از خاطرات گم شده

 

و میترسم

 

 

ازاینکه من هم به جرگه گمگشتگان بپیوندم

 

چشم باز میکنم و در هوایت نفس میکشم

 

و چه خنک نسیمی که از سمت سرزمین چشمهایت به سمت من وزان است

 

من اینجا غریبه نیستم

 

اینجا احساس امنیت میکنم

 

من دی این فضا متولد شده ام

 

چگونه زادگاهم را ترک کنمhanghead.gif

لینک ارسال

گاهی زندگی شرایطی رو به آدم تحمیل میکنه که دست خودت نیست ناراحت باشی یا خوشحال........

 

گاهی سازی رو برات کوک میکنه که باید بزنی، گاهی ناکوک میشه گاهی سازت کوکه کوکه.

 

بعضی وقتها باید با ساز ناکوک زندگی هم برقصی ، هنر زندگی کردن همینه دیگه که بتونی با ناکوک ترین سازها قشنگ ترین رقص رو ارائه بدی:a030:

لینک ارسال

این روزها همش تو فکر اینم که یه گوشه دنج پیدا کنمو بخوابم

 

 

نمیدونم مال اّب و هواست،مال ماه رمضان است یا هرچیز دیگه

 

 

چه اهمیتی داره؟وقتی پلکت سنگین میشه و سرگیجه میگیری

 

 

فقط یه اتاق ساکت و کم نور که بتونی یه ساعتی رو توش بخوابی

 

 

کلا خواب چیز خوبیه ....همه چی توش قابل دسترسیه تمام آمال و آرزوهایی که تاحالا بهش نرسیدی توی خواب به ساده ترین شکل میتونی برسی

 

 

الان یه چند وقتیه همش خوابم میاد ..

 

 

IMG18054797.jpg

لینک ارسال

گاهی یه حسی میاد سراغت که زیاد باهاش غریبه نیستی

 

میشناسیش

 

گاه و بی گاه اومده سراغت

 

یه وقتهایی ازش خوشت اومده

 

بعضی مواقع هم اونقدر غمگینت کرده که بغض کردی...

 

این حس با اینکه بیشتر مواقع اشکتو در میاره

 

اما برات شیرینه

 

یه غم شیرین

 

یه حس دوست داشتنی که آزارت میده اما میخوای باشه

 

یه وقتهایی هست.....همون وقتها که دلت میخواد بری سه کنج اتاقت کز کنی و زانوهانو بغل بگیری و بیخیال سن و سال و جنسیتت های های گریه کنی

 

آره....

اون موقع ست که میگن دلتنگ شدی

 

hanghead.gif

لینک ارسال

سلام

 

میخوام امروز با خودت روراست باشی

 

یه سوال ازت دارم

 

تا حالا به خودت وقت دادی؟تاحالا شده واسه خودت زمان بگیری واسه انجام یه کار؟

 

من میخوام به خودم وقت بدم....واسه اینکه خیلی کارهارو بکنم

 

یا شاید خیلی کارهارو نکنم

 

مهم این زمانیه که به خودم میدم.وقتی این کار رو میکنی انگار زمان سریعتر میگذره خیلی هم سریعتر

 

اونقدر که دلت میخواد ترمزی باشه واسه کم کردن این سرعت

 

تیک تیک ساعت میشه پتکی که مدام رو مخت ضربه میزنه

 

مدام چشمت به ساعته....آره داره وقتت تموم میشه فقط ده دقیقه دیگه

 

اینجاس که دستات سست میشه دنیا دور سرت میچرخه پر میشی از ای کاشهای بی فایده

 

وقتت داره تمام میشه پسر ! بجنب!این جمله رو مدام پیش خودت تکرار میکنی

 

حاضری هر کاری بکنی تا تو زمان معین بهترین نتیجه رو بگیری اما بی برنامگی شروع کارت باعث شده وقت کم بیاری

 

دیگه وقتی نداری فقط سی ثانیه ......

 

اینجاست که دیگه ناامید میشی و میری تو وادی افسوس

 

هم خنده ات میگیره هم بغض میکنی

 

اما دیگه فایده ای نداره

 

ده

نه

هشت

هفت

شش

پنج

چهار

سه

دو

.

.

.

.

یکــــــــــــــــــــــــ..................

 

تمام

لینک ارسال
  • 2 weeks later...

شش سالی هست که پدرم رو از دست دادم

 

با اینکه وابستگی شدیدی بهش نداشتم

 

با اینکه با نبودش هم تونستم گلیم خودم رو در حد خودم از آب بیرون بکشم

 

یادمه حتی تو مراسم هاش هم زیاد گریه نکردم

 

اما الان تو برهه ایاز زندگیم هستم که نبودش رو با ذره ذره وجودم دارم احساس میکنم

 

اگه پدرم بود ......

 

سرم رو خیلی جاها بالا میگرفتم

 

خیلی جاها کم نمی آوردم

 

اگه پدرم بود...

 

نمیگذاشت سختی این مرحله رو حس کنم ،پشتیبانم بود،ازم حمایت میکرد

 

بعد از شش سال تازه فهمیدم پدر یعنی چه...

 

تازه بغض کردم از نبودنش

 

تازه دانستم چه چیزی را از دست داده ام

 

عزتم را

 

آبرویم را

 

اعتبار و پشتیبانم را

 

اگر پدرم بود.....hanghead.gif

لینک ارسال
  • 1 month later...

بالاخره نوبت منم رسید

 

منم دیگه بولد نیستم

 

دیگه بنفش نیستم

 

دیگه هیچی نیستم

 

بارسنگینیه......بار مسئولیت رو میگم

 

همه چی فعلا به این جمله ختم میشه

 

من رفتم......

لینک ارسال
  • 1 month later...

از ابتدا گفتند تلاش کن اما نگفتند چگونه؟؟؟

 

گفتند پیروز شو...باز هم نگفتند چگونه؟؟؟؟

 

شکست که خوردیم تمام راههای پیروزی را برایمان مرور کردند........

 

 

 

از ابتدا گفتند قوی باش اما وقت شجاعت برهزرمان داشتند از شجاعت و آن را حماقت نامیدند....

 

 

و وقتی ترسیدیم ، ترس ما شد حماقت ما!! آیا این انصاف است؟

 

زمین خوردیم خندیدید ایستادیم پشت چشم نازک کردید...

 

آخر سر آدم بد قصه ما شدیم.......آره........icon_razz.gif

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...