meysam62 4529 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ وفا مجوی زخوبان که در شکستن عهد چو در شکست سر زلف خود سبک دستند 2 لینک به دیدگاه
کهربا 18089 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس 2 لینک به دیدگاه
meysam62 4529 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ سالکی گفتا چه داری آرزو؟گفتم، سکوت معنی صد نکته را در یک سخن پیچیده ام 2 لینک به دیدگاه
کهربا 18089 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ ما ز یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم 2 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ محبوب من بیا تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام شور و نشاط عشق برانگیزد من غرق مستی ام از تابش وجود تو در جام جان چنین سرشار هستی ام من بازتاب صولت زیبایی توام آیینه شکوه دلارایی توام حمید جانِ مصدق 2 لینک به دیدگاه
meysam62 4529 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ من آنچه از دیوار به یاد می آرم صف صفای صنوبرهاست بلوغ شعله ور سرخ سبز نسترن است شکفته در نفس تازه سپیده دمان درست گویی جانی به صد هزار دهان نگاه در نگه آفتاب می خندد نه برج آهن و سیمان نه اوج آجر و سنگ که راه بر گذر آفتاب می بندد من آنچه از لبخند به خاطرم ماندهاست شکوه کوکبه دوستی است بر رخ دوست صلای عشق دو جان است و اهتزاز دو روح نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر نه جای بوسه تیر من آنچه از آتش به خاطرم باقی است فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است 2 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ تا سواد قریه راهی بود چشم های ما پر از تفسیر ماه زنده بومی شب درون آستین هامان می گذشتیم از میان آبکندی خشک از کلام سبزه زاران گوش ها سرشار کوله بار از انعکاس شهرهای دور منطق زبر زمین در زیر پا جاری زیر دندانهای ما طعم فراغت جابجا می شد از سهراب عزیز 1 لینک به دیدگاه
کهربا 18089 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ دانی که چرا سر نهان با تو نگویم ؟ طوطی صفتی طاقت اسرار نداری 1 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ یاور از ره رسیده با من از ایران بگو از فلات غوطه در خون بسیاران بگو باد شبگرد سخن چین ، پشت گوش پرده هاست تا جهان آگه شود ، بی پرده از یاران بگو ایرج جنتی عطایی 1 لینک به دیدگاه
کهربا 18089 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ وفانکردی و کردم جفا ندیدی و دیدم شکستی و نشکستم بریدی و نبریدم 1 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ می خواستم ، چشم هایم به رنگ فیروزه باشد و گیسوانم از طلایی ذرت بلکه گریخته باشم از سماجت این سیاهی بی انتهای موروثی می خواستم زاده شوم در اعتدال بنادر آزاد می خواستم پدر ! چه طور بگویم این شرم شرقی قرمز کلافه ام کرده ست می خواستم : با مرد مهربان نجیبی که عاشق من بود می خواستی : دکتر شوم ، پدر همراه با هزار آرزوی بلند دیگر برای من اما من له شدم پدر پدر تقصیر شما که نبود ! بود؟ از رویا زرین 2 لینک به دیدگاه
کهربا 18089 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ دلم تنهاست ماتم دارم امشب دلی سرشار از غم دارم امشب 2 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ بادبادک به شاخه ها برخورد دست نخ را گرفت و سخت کشید شاخه های درخت در هم گرفت رشته ی نازک گسیخته ای بی صدا پخش شد میان حیاط باد می آمد دست نخ را دو لایه می تابید از سیما یاری 2 لینک به دیدگاه
کهربا 18089 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی 5 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مرداد، ۱۳۹۱ یا قامتی که سادگی ام دریاب اسبی گران تر از سپیده با ناژادی فردا پشت کرده به من تاب می خورد یک چشم فاصله استخر فرصت است محمد بیابانی 5 لینک به دیدگاه
captain 9274 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد، ۱۳۹۱ تنش نقره سیم و رخ چون بهشت بر او بر نبینی یک اندام زشت 5 لینک به دیدگاه
*Cloudy sky* 22513 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد، ۱۳۹۱ ترجیح می دهم که درختی باشم در زیر تازیانه ی کولاک و آذرخش با پویه ی شکفتن و گفتن تا رام صخره ای در ناز و در نوازش باران خاموش ار برای شنفتن "محمدرضا شفیعی کدکنی " 4 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد، ۱۳۹۱ نک زد کلاغ چاق بر پوست دانه بلعید مغزش را شکستش در گوشه ی حیاط با باد می چرخد مشتی غلاف خشک مشتی غلاف خرد مرد آب می ریزد پای نهال گردویش در خاک باغچه از سیما یاری 3 لینک به دیدگاه
meysam62 4529 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد، ۱۳۹۱ هرکس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند 2 لینک به دیدگاه
moein.s 18983 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 مرداد، ۱۳۹۱ دریغا ، ای اتاق سرد اجاق آتش اندام او بودی تو هم ای بستر مشتاق یک شب دام او بودی چه شب ها آرزو کردم که ناگه دست در او را در آغوش من اندازد نفس یابد ز عطر پیکرش هر بی نفس اینجا ز شادی بشکند همچون دل من هر گرفتاری قفس اینجا گل قالی برقصد زیر دامانش بشوید بوسه ام گرد سفر از روی خندانش نگاه خسته ی تصویر بیمارم که خیره مانده بر کاشانه جان گیرد منوچهر آتشی 2 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده