رفتن به مطلب

کاش میشد کودکی را دوباره دوید


ارسال های توصیه شده

کودکی هایم را گاه گداری که ورق میزنم؛میبینم بزرگ شدن وسط آنهمه درخت و بوته های رز زرد و صورتی,آنهمه شمشاد مستطیلی شکل و پرپشت حاشیه خیابان,که همیشه برایم سوال بود چطور اینقدر مرتب رشد میکنند,قبل ازینکه بدانم هرس چیست؛بوی چنار های بلند و تنومند,چمن های سبز پر از مارمولک های سبز؛میوه های چوبی سرو و کاج.پشه های دورچراغهای پایه دار وسط چمن ها...ردیف درختهای سیب ..چه لطفی داشت..دویدن در خیابانهای شیبدار . پریدن از پله ها و دوتا را یکی کردن

راستی کودکی هایم چه پر پله و شیب بود....کوچه ای درکار نبود؛جوبی هم نبود کانالها همه درب بتنی داشتند..حصار آنجا معنی نداشت..کسی حیاط شخصی نداشت..تا بود محوطه و پله و مسیرهای سنگی چمن و باغ و باغچه......

طعم خوش عصرهای کودکی هنوز ته مخیله ام را قلقلک میدهد..همان عصرهایی که بابا بعد از خواب ظهر من و برادرانم را برای گردش به پارک کوچک روبروی بلوکمان می برد و بعد از چند دور تاب و سرسره بازی به پارک جنگلی؛همان پارک جنگلی مرموز و تاریک ...آن تونل و واگن کوچک ابتدای مسیرکه گویی مجوز ورودمان به پارک سوار شدن برآن بود..چقدر ساده تنها بانشستن بر صندلی کوچکش و فشار دادن پدال زیر پایمان که تق تق صدا میداد باورمان میشد این یک قطار است و ما راننده آن؛

مسیر را اگر میخواستیم میتوانستیم حتی با چشم بسته بدویم...در خاطرمان هک شده بود با همه پیچ ها و پستی و بلندی هایش,

با معلوم شدن اولین آلاچیق که همان محبوبترینم بود...همان که آجری بود,دلمان خوش میشد که رسیدیم...طبق برنامه چند دوری از سرسره سنگی کوچکتر سر میخوردیم,از آنکه بزرگتر بود واهمه داشتیم؛پای چندنفری را شکسته بود بسکه پرشیب بود...بوی قند وقلیان قهوه خانه را هنوز یادم هست...چه درو دیوار گرم و مهمان نوازی داشت...گویی قلب پارک جنگلی همانجا بود,چای چقدر آنجا خوشمزه تر از خانه بود...

آن بنای عجیب بالای شهرک را بگو...همیشه برایم اسرار آمیز بود...تمام شیشه هایش شکسته بود...در گردشهایمان زیاد آنجا میرفتیم...دوستش داشتم؛بلوکمان از حیاطش پیدا بود...همه جای شهرک آزآن بالا پیدا بود,شاید بام شهرک همانجا بود..

مامان میگفت قبلن مسجد بوده...ولی حالا...بعد از مدتی تعمیرش کردند و شد باشگاه کشتی...و سالهای آخر باز هم رها شده بود..تنها و متروک...شهرک را که ترک میکردم خاطرم نبود برای آخرین بار ببینمش...

:ws44::ws44:

لینک به دیدگاه

امروز کسی مرا صدا زده بود...فکر کنم کودکی ام بود,با همه متعلقاتش؛واگن کوچکم,آلاچیق آجری؛چنارهای حاشیه خیابان,شمشادها؛پله ها وسنگ فرش ها..سرسره های سنگی,کاج و سرو های جلوی بلوک مان و بنای متروکی که دیگر سالهاست فهمیده ام روزی کاباره بود...و برادری که دیگر نبود...همه مرا صدا زدند...پس از اینهمه سال؛

به دیدنشان شتافتم...فکر میکردم به لطف بابا و مامان می توانم آن عصرهای شیرین گردش را بار دیگر تجربه کنم....کودکی هایم را....

بنای متروک دیگر متروک نبود؛دورش حصار کشیدند و به در نرده ایش قفل زدند...حسرت دیدن شهرک ازفراز سکوی اطرافش به دلم ماند....

خانه ها دیگر هم شکل نبودند؛بعضی مرمر؛بعضی گرانیت؛به بعضی ها طبقه دوم اضافه شده بود....حالا اینجا هم حیاط شخصی معنی پیدا کرده بود...در انتهای پله ها دروازه گذاشته بودند...دیگر عبور و مرور از روی هر پله ای آزاد نبود...

چمن ها وحشی شده بودند...شمشادها نامرتب؛بلوکمان و دو بلوک کناریش بدترکیب شده بودند؛محوطه روبرویش با حصار 30 تکه شده بود؛از ردیف سرو کاج و افرا های روبروی بلوک ها خبری نبود...

بوته های رز گویی هرگز آنجا نبودند؛چمن نبود..خاک بود...ماسه بود؛حتی مارمولک ها هم دیگر نبودند..عوضش ساختمانهای جدید مثل آکنه اینجا و آنجا...ساخته شده بودند

پارک جنگلی ام ولی هنوز همان بود؛واگن کوچکم سرجایش بود؛کاش هنوز آنقدر کوچک بودم که روی صندلی اش جا شوم...آلاچیق آجری ام هنوز سرپا بود,درست مثل همان روزها...قهوه خانه عوض شده بود اما هنوز بود...سرسره ها هم بودند...

از کودکی هایم تنها پارک جنگلی سخاوتمندانه مرا بخود پذیرفت...بقیه یا نبودند یا دیگر پذیرای من نبودند؛حتما فراموشم کرده بودند...

 

امروز کودکی هایم مرا صدا زد....ولی نه از آنجا...نه از شهرک...از پستوی ذهنم؛و من چه ساده خیال میکردم؛میتوانم دوباره در مسیرهای سنگی اش شاد بدوم و میوه کاج جمع کنم...نمیدانستم کودکی را نمیشود دوباره دوید...

لینک به دیدگاه

شمشادهایی که دیگر مستطیل نیستند...

 

u9yv13akck1yob86oedf.jpg

 

 

بام کودکی ام.....

 

xj7cp7pwkbt2cf8fi8lw.jpg

 

 

واگن خاطراتم...

 

lnn4lir4zbao6tc6g7bf.jpg

 

 

آلاچیق آجری...

 

fixiia4s1yqbqydtls65.jpg

 

 

پارک جنگلی مرموز و مهربانم...

 

uksw96r3iveujethzgsn.jpg

 

 

 

مسیر شیبدار به سوی بام شهرک,محصور با دیواره سنگی و ردیف افرا و چنار

 

fp6alepkwhox0fjrfpxo.jpg

لینک به دیدگاه

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.

×
×
  • اضافه کردن...